در سالهای اخیر و به ویژه پس از فروپاشی نظام منتسب به جمهوریت و گسترش جامعهی مهاجران افغانستان در سراسر جهان، جامعهی مبدا و مهاجر اشکال تازهای از کنشهای جمعی و اعتراضهای مدنی را تجربه کرده و میکند. از جنبشها و تجمعات خرد و بزرگ اعتراضی زنان در برابر طالبان در داخل افغانستان گرفته تا گردهمآییها و کمپینهای دادخواهی همبستگی با زنان، زندانیان سیاسی، مهاجران اخراجشده، قربانیان خشونت و… در بیرون از مرزهای سیاسی افغانستان، بخش مهمی از این فعالیتها است. کنشهایی که نه از متن و مانیفست احزاب و سازمانهای رسمی که به صورت خودجوش و از دل مطالبات جمعی و شهروندی بیرون آمده است. این تحول، از جهتی امیدوارکننده است، زیرا نشان میدهد که جامعهی افغانستان علیرغم فروپاشی نهادهای مدنی و ناکامی بسیاری از پروژههای سیاسی (از بالا)، هنوز ظرفیت سازماندهیهای افقی و تمرین تصاحب قدرت مردمی را از دست نداده است. با اینوجود و در دل همین روند، پدیدهای نیز به طور فزاینده قابل مشاهده و رو به گسترش است: مصادرهی نمادین ابتکارها و اعتراضهای جمعی توسط سلبریتیها[1]. اگر شما نیز با نگاهی نقاد به تجمعات اعتراضی مردمی معاصر نظری بیندازید، الگوی ثابتی را میبینید: حضور بیمقدمه و یکبارهی یک چهرهی شناختهشدهی سیاسی، اجتماعی و فرهنگی وابسته به حکومت قبلی یا دیگر جریانهای اصلی. کسانی که تا دیروز از آدرس پوزیسیون (حاکمیت وقت) در همراهی و همسویی با هستهی قدرت شناخته میشدند، ناگهان پس از تحولات سیاسی اخیر و سبکدوشی از مناسب و موقعیتهای قبلی، در صف اپوزیسیون (منتقدان حاکمیت وقت) ظاهر میشوند. فیگورهای اجتماعیای که بیمهابا تریبونها را میقاپند، فضاها را اشغال میکننند و فرصتها را برای مشاهدهپذیری سوژگی گروههای اجتماعی دیگر میسوزانند. در فرجام نیز عکسهای یادگاری برای شبکههای اجتماعیشان میگیرند و از حضورشان به عنوان سکویی برای انباشت سرمایهی فرهنگی یا سیاسی بیشتر بهره میبرند. چهرههایی که اغلب به دلیل شبکهی روابط و پیوندهای شخصی با کارگزاران رسانهای نزد افکار عمومی خود را بانی حرکتهای خودجوش و خودانگیختهی جمعی و مردمی معرفی میکنند. حال آنکه، سازماندهندگان اصلی که کار پرجنجال، انسجام، هماهنگی و سایر مسئولیتها و هزینههای مادی و معنوی برگزاری حرکت را بر دوش کشیدهاند، از حاشیهای به حاشیهای دورتر رانده میشوند.
تمرکز بر این الگوی آشنایِ اشغال فضا از اینرو مهم مینماید که مساله صرفا به فضاسازی و فرصتسوزی توسط این چهرههای به اصطلاح «مشهور» خلاصه نمیشود. موضوع، شناخت ماهیت اشکالی از قدرت و آشنایی با کارکرد آن است که در قالب سرمایهی نمادین به بازتولید مناسبات سلسلهمراتبی قدرت میانجامد. در عصری کالاسازی، بازنمایی[2] و مصرفگرایی در جامعهی نمایش[3]، حتا اعتراض اجتماعی نیز به کالایی برای مصرف تبدیل میشود. بنابراین مساله بر سر این است که چگونه انباشت شهرت و سرمایهی نمادین، جایگزین «مشروعیت»، «اهلیت» و «صلاحیت» افراد و جریانها میشود. چگونه هوچیگری و غوغاسالاری به فربهکردن ایگو و چرخیدن چرخهی قدرت به شمار معدودی فضا و فرصت میبخشد. مساله، موشکافی میل لجامگسیختهی سلبریتیها برای دیدهشدن و اشغال فضا است. در ادامهی طرح مساله، به این پرسش میپردازیم که چگونه و چرا سازوکارهای محفلی، مافیایی و دیگر اشکال شبکهسازیهای غیردموکراتیک جریاناصلی، مشروعیت، صلاحیت و عاملیت جمعی و سیاسی گروههای اجتماعی را از میدان مشاهده میراند یا به نفع خود مصادرهی مطلوب میکند.
برای فهم این مصادرهجویی تخاصمآمیز، شاید ارجاع به نظریه و کارکرد مفهوم «سرمایهی نمادین» نزد پیر بوردیو راهگشا باشد. بوردیو با طرح این مفهوم، معتقد است که در هر میدان اجتماعی[4]، انواع مختلفی از سرمایه و کارکرد نمادین آن وجود دارد: سرمایهی اقتصادی، سرمایهی فرهنگی، سرمایهی اجتماعی، سرمایهی رسانهای و از جمله سرمایهی نمادین. سرمایهی نمادین، در حقیقت همان «اعتبار»، «شهرت» و «منزلت»ی است که فرد در عرصهی عمومی و اذهان عامه کسب کرده است. این سرمایه هرچند و ظاهرا «مادی» نیست، با اینحال میتواند به کیفیت مادی بدل شود و در شکلگیری، انباشت و احتکار اشکالی از قدرت و سلطه بیانجامد.
بسیاری از چهرههای شناختهشده و به اصطلاح «سلبریتی»ها دقیقا از همین سازوکار بهره میبرند. چنانچه در فضای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی افغانستان شاهدیم، آنان ممکن است فاقد برنامهی سیاسی، سابقهی کنشگری یا حتا فاقد حداقلی از تعهد اجتماعی و اخلاقی باشند. با اینحال و به دلیل برخورداری از سرمایهی نمادین، به سادگی قادرند با تکیه بر قابلیت موجسواری و فرصتطلبی، خود را بر هر میدان اجتماعیای تحمیل کنند. شهرت آنان در اینجا به قول بوردیو «به مثابهی یک ارز سیاسی» عمل میکند. ارز سیاسیای که در سریعترین حالت قابلیت تبدیل به «ارز رایج روز» را دارد. بنابراین مهم نیست آنان چه گفتهاند و چه میگویند، مهم نیست در گذشته با چه کسانی همسفره و همسو بودهاند یا با چه گروهها و گردههایی در مناسبات قدرت شریک شدهاند…، زیرا نزد آنان هدف غایی و نهایی انباشت «شهرت» بیشتر است. خروجی این فرهنگ و سازوکار، به قول بوردیو به «بدفهمی اجتماعی» منجر میشود. مراد از بدفهمی اجتماعی آن است که افراد مذکور – صرفنظر از محبوبیت و مشروعیت – با هر کارنامهای و به راحتی پشت «شهرت» پنهان میشود. زیرا در نگاه غالب، نفس برخورداری از شهرت، دلالتی بر «شایستگی» تلقی میشود، در حالی که در غالب موارد، سازوکار بازتولید سرمایهی نمادین است که دارندگان شهرت را در آن موقعیت به اصطلاح ممتاز/ویژه نگهمیدارد.
در جامعهی افغانستان پساطالبان، خاصتا این مساله ابعاد پیچیدهتری نیز پیدا میکند. زیرا بخش بزرگی از فضای عمومی نه بر پایهی فعالیت ارگانیک و بیواسطهی نهادهای مستقل مدنی با مردم که بر اساس شبکهسازیهای محدود و مقطعی، روابط غیررسمی و شهرت فردی سازمان یافته است. به همین دلیل، سلبریتیها اغلب قادرند با کمترین پیشینه یا هزینه به صرف اشتراک در یک حرکت یا جریان و جنبش اجتماعی، بیشترین منفعت نمادین در سطح فردی را از آن کسب کنند، بیآنکه ارزشی به آن حرکت بیافزیاند.
نمونهی بارز این فرهنگ، سیاستمدار-سلبریتی است. افرادی که ممکن است سالها در ساختارهای قدرت حضور داشته و در فساد، ناکارآمدی یا حتا بازتولید بحرانهای سیاسی سهیم بوده باشد، اما به دلیل شهرت (کاذب)، خود را به عنوان «صدای خلقها»[5] یا «نمایندهی مردم» جا میزنند. چنانچه به کرات میبینیم و شاهدیم، کارنامهی این افراد در اغلب موارد، در بزنگاههای حیاتی و تاریخی، چیزی جز کارگزاری و خوشخدمتی برای اصحاب قدرت حاکم و توجیه استبداد و فساد آنان نبوده است. با این وجود و به محض شکلگیری یک تشکل و اعتراض مردمی در نقد سازوکار همان ساختار قدرت، در جایگاه سخنگوی جامعهی مدنی و ناقد قدرت ظاهر میشوند. به تعبیر دیگر و در این تناقض آشکار و اساسی، کسانی که خود در سطوحی در شکلگیری بحران نقش داشتهاند و یا در بیانی دیگر جزیی/بخشی از بحران جاری بودهاند، به واسطهی همان شهرت و حمل سرمایهی نمادین در چرخشی کوپرنیکی[6] به «نمایندگان مقاومت» و «صدای مردم» بدل میشوند.
البته بروز این پدیده را میتوان در سایر صنفهای اجتماعی از جمله در قالب هنرمند-سلبریتی نیز مشاهده کرد. در بسیاری از جوامع، هنر نقش مهمی در ایجاد و ارتقای اشکال مقاومت و آگاهیبخشی ایفا کرده و میکند. با اینحال، هنرمند-سلبریتی در بستر افغانستان مجزا از زمینههای اجتماعی و زمانهی خود نیست. چنانچه شرح داده شد، منطق بازار و میل برای دیدهشدن ممکن است نزد این گروه نیز بر هر منطق دیگری بچربد و اتخاذ مواضع محافظهکارانه بخشی از برندسازی شخصی و آجندای شغلی این طیف محسوب شود. برای نمونه، ممکن است هنرمندی در مقطعی برای حفظ جایگاه اقتصادی یا حرفهای خود، تصویری عادی و حتا مثبت از یک نیروی سرکوبگر ارائه کند، ولی همان هنرمند زمانی که بستر و فضای سیاسی و گفتمانی تغییر میکند، در صف مخالفان و منتقدان نیروی سرکوب دیده میشود و بالعکس. بدیهی است که مسالهی کانونی این مطلب آن نیست که انسانها نباید و نمیتوانند تغییر موضع بدهند. بل پرسش از مسئولیت اجتماعی این افراد در قبال «خیر جمعی» است. این که هیچ رخداد و پدیدهی اجتماعی مشمول تغییرات رادیکال در مواضع افراد شناختهشده نمیتواند و نمیباید در برابر دادخواهی عمومی از پاسخگویی بری باشد. وقتی شهرت، میتواند گذشته و کارنامهی افراد را لاپوشانی، حافظهی جمعی را دستکاری و واقعیت را دچار کژتابی کند، جامعه دچار بحران میشود. چیزی که گی دبور نام آن را «جامعهی نمایش» میگذارد. استدلال دوبور این است که در جهان معاصر، رابطهی مستقیم انسانها با واقعیت، جای خود را به تصاویر/ایماژ و بازی نمادها داده است. به تعبیر دیگر، در جامعهی نمایش بازنمایی و نمایش واقعیت بر خود واقعیت، ارجحیت مییابد. در جامعهی نمایش، همهی حوزهها و عرصههای زیست عمومی و مفاهیم و مقولههای ذیل آن میتواند به نمایش تقلیل یابد: سیاست میتواند به نمایش بدل شود، اعتراض میتواند به نمایش بدل شود، هنر و ادبیات و شعر و رسانه و حتا «مقاومت» نیز میتواند به عنصری برای نمایش تبدیل شود. اگر نظری به واقعیت پیرامون بیندازیم، به روشنی مصداقهای این پدیده را میبینیم. در اغلب تجمعات مردمی، صرفنظر از اینکه چه کسانی آن را سازمان دادهاند، چه مطالباتی دارند و چه افق سیاسی ـ اجتماعیای را دنبال میکند، توجه و تمرکز همگان به دنبال این میچرخد که کدام چهرهی مشهور در آن تجمع حضور داشته است یا از آن حمایت کرده است. نظرها و نگاهها بیتأمل و تردید به سمت او میروند. دوربین خبرنگاران سراغ او را میگیرند. شبکههای اجتماعی تصاویر او را بازنشر میکنند. بدینترتیب، خود حرکت، کارگزاران آن و مطالبات و دیگر مسائل اصلی در پشت تصویر سلبریتی جا داده میشود.
این فرهنگ در مورد اینفلوئنسر- سلبریتیها حتا آشکارتر عمل میکند. زیرا اینفلوئنسرها فراوردههای مستقیم «اقتصاد توجه»[7]اند. پدیدهی معاصر اینفلوئنسر- سلبریتیها بدون نیاز به دانش، تخصص، تجربه، تعهد، مشروعیت و غیره در حوزهی عمومی و فعالیتهای اجتماعی، خروجی مستقیم «جلب توجه» است. به تعبیر کوتاهتر، آنان کالای آمادهی تولید به مصرف سرمایهی نمادین به میانجی اقتصاد توجه در دل جامعهی نمایشاند.
در اقتصاد توجه، حقیقت هماره اهمیت ثانوی دارد. اهمیت نخستین در کمیت و کیفیت توانایی در «برانگیختگی» افکار عمومی و «واکنشگری» به هر قیمتی است. استفاده از عواطف جمعی و احساسات انسانی در قبال واقعیتهای جاری از جمله خشم، نفرت، سوگ، شادی و … در یک کلام با قطبیسازی فضا، ابزارهای تولید و بازتولید «توجه»اند. به همین دلیل، بسیاری از اینفلوئنسرها بیاعتنا به اخلاق و سلامت فضای عمومی از ادبیات نفرت و خشونت استفاده میکنند، ادبیاتی که بیش از آنکه به نفع «خیر جمعی» باشد، شکافها و تضادهای اجتماعی را تعمیق و تشدید میبخشد و فرهنگ خشونت را عادیسازی میکند. خاصتا در جامعهی افغانستان که دههها جنگ، بیاعتمادی و قطبیشدن را تجربه کرده است، اشائهی این فرهنگ و فراوردههای اجتماعیاش میتواند بسیار ویرانگر باشد. از اینرو، به نظر میرسد هربار در مواجهه با این پدیده، باید صریح و سرراست پرسید که چطور و چرا کسانی که هر روز بذر نفرت قومی، زبانی، مذهبی، جنسیتی یا هژمونی سیاسی میکارند، در لحظهی شکلگیری یک حرکت جمعی ناگهان به منتقدان آن تبدیل میشوند؟ و آیا این چرخش ناگهانی و تغییر مواضع لحظهای، نباید نقد ما را به کارکرد واقعی آن معطوف سازد؟
بدیهی است که معنای این موضع چشمپوشی از دیگر جنبهها و جوانب این پدیدهی آسیبزای اجتماعی نیست. مسالهای این متن تجویز نسخهی اخلاقی برای حذف یا هدف قرار دادن چهرههای شناختهشده نیز نیست. حق اشتراک در تجمعات اعتراضی مدنی و مسالمتآمیز حق مسلم هر شهروند است. مساله و موضع این جستار آن است که این مشارکت و فعالیت نباید به «فرهنگ تصاحب» تبدیل شود. حرکتها و اعتراضهای جمعی، خودجوش و مردمنهاد سالهای اخیر، خروجی مشارکت و نتیجهی تلاشهای گروهی برای طرح و پیگیری مطالبات سیاسی و اجتماعی در جهت تحقق «خیر جمعی» بوده است.
افغانستان پساطالبان بیش از هر زمان دیگری به صداهای مستقل مدنی، کنشگران مردمی، شبکههای قدرت افقی، تقویت ابتکارهای بومی و دیگر اشکال دموکراتیک سازماندهی نیاز دارد. ما به سیاست، رویکرد، بصیرت و معرفتی در مسیر مبارزهی جمعی به سوی آزادی نیازمندیم که بر محوری عمودی به «چهره» و «چهرهسازی» نیانجامد. بر محور اصل تقدم خیر جمعی بر خیر فردی در طرح مطالبات وفادار باشد. تجربهی چنددههی گذشتهی ما به روشنی گویای آن است که نجات جامعه از مسیر ساختن و پرداختن قهرمانان قومی، زبانی، نژادی و رسانهای نمیگذرد. ما باید قادر شویم که برای ساختن «امر مشترک» از رهگذر ایجاد جامعهی مشترک گذر کنیم. ایدهی تحقق جامعهای ــ اگر نه هنوز موجود اما همیشه مطلوب ــ که با ساختن نهادها، شبکهها و جریانها تقدم «خیر اعلی» را در دستور کار خویش قرار دهد. ضرورت چهرهزدایی از حرکتهای جمعی، چیزی جز دفاع از دموکراسی و روابط افقی قدرت در سطح اجتماعی نیست. دموکراسی فرای تفسیر و تعبیرهای تقلیلگرایانهی سیاسیاش در قالب «نظام سیاسی»، تمرین و توزیع صداها و مطالبههای برحق و بدون واسطهی مردم است. هر نوع مشارکت و مقاومت در برابر انحصارطلبی در هر شکل از مشروعیت و قدرت، به معنای ساده، تمرین امرغایی و ترسیم افق رهاییبخش در تحقق دموکراسی است.
[1] مراد از ارجاع به «فرد مشهور»، اشاره به موقعیت اجتماعیای است که در آن شهرت و مشاهدهپذیری رسانهای به نوعی سرمایهی نمادین تبدیل میشود و به صاحب آن امکان میدهد که بر تولید معنا، جهتدهی افکار عمومی و تصاحب توجه عمومی اثر بگذارد. از این منظر، سلبریتی محصول اقتصاد توجه و سازوکارهای رسانهای مدرن است.
[2] این اصطلاح از مطالعات رسانه وام گرفته شده است و به فرایندی گفته میشود که بازتاب واقعیت از طریق تولید معنا و محتوا در بارهی واقعیت صورت میپذیرد. فرایند بازنمایی، به دلیل تولید و توزیع نابرابر اعتبار، امتیاز و مشاهدهپذیری تجربههای افراد و گروههای برخوردار از امکانات و دیگر امتیازات اجتماعی همواره در بتهی نقد قرار داشته است.
[3] جامعهی نمایش اصطلاحی است که برای نخستینبار در آرای گی دبور، متفکر و نظریهپرداز فرانسوی در سال ۱۹۶۷ مطرح شد. وی روابط اجتماعی در جوامع مدرن را بیش از همیشه ساخته و برساختهی فرایند کالاییشدن توجه به میانجی رسانهها توصیف میکند.
[4] در آرای پیر بوردیو، جامعهشناسی فرانسوی میدان اجتماعی عرصهی رقابت بر سر کسب یا حفظ انواع سرمایه از جمله اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی ، نمادین و … است. به زعم او کنشگران، روشنفکران، سیاستمداران و … برای کسب مشروعیت و اعتبار در حوزهی عمومی رقابت میکنند و ناظر بر آن موقعیتهای نابرابر اجتماعی را بازتولید یا به چالش میکشند.
[5] مراد از این اصطلاح در این متن، اشاره به تودههای مردم، گروههای فرودستسازیشده و سایر سوژههای سیاسی صاحب حق تعیین سرنوشتاند.
[6] این اصطلاح در این متن به صورت استعاری به کار رفته است. مراد توصیف جابهجایی رادیکال مرکز ثقل یک روایت، گفتمان یا نظام معنایی است. به این معنا که کانون و مرکزیت اعتراضات مردمی و مدنی از کنشگران و بانیان اصلی آن به سوی سلبریتیها و چهرههای سرشناس منتقل میشود.
[7] در مطالعات رسانه این اصطلاح به وضعیتی اشاره دارد که در آن توجه مخاطب به منبع اساسی و ارزشمند تبدیل میشود. در این شرایط ارزش اجتماعی افراد و ایدهها نه بر اساس اهمیت ذاتی آنها که بر مبنای ظرفیتشان در جلب و انباشت توجه سنجیده میشود.