نخست از همه، بابت کوششی که آقای احمد جاوید انوش، دوست عزیز من، متقبل شده و تلاشی که برای طرح پرسشها و جمعآوری پاسخها از خود نشان داده، از وی سپاسگزار و قدردانم. حاصل این کوشش، کتاب «تبار خونی گلها: گفتگوی احمد جاوید انوش با تعدادی از شاعران معاصر افغانستان پیرامون شعر» است.
کار در زمینههای گوناگون ادبی میتواند برای ما از ارزشهای خاصی برخوردار باشد، حتا اگر با بیتوجهیهایی همراه شود. این را نه از آنرو میگویم که در فضای ادبی ما کار اندکی انجام شده، بل از این جهت که معتقدم هر نوشتهای حتا با کاستیها و بیتوجهیهایش، نشانههایی را گردهم میآورد که ما را به میدان «پرسش» وارد میکند.
بحث بر سر اینکه «اگر چنان میشد، اینگونه نمیشد»، اغلب چیزی جز سر باز زدن از خود مساله نیست؛ شکلی از نپرداختن به آنچه مساله است. حال آنکه اگر کاری صورت گرفته، همان است که امکان تحقق داشته است. میتوان در دگرگونی آن سهم گرفت، اما این تنها از راه مواجهه با اثر به مثابهی یک مساله ممکن میشود؛ از طریق برقراری اتصالی که آن را به جریان اندازد. مادام که مسالهای به جریان میافتد، انسدادها شکافته میشوند و امکان پویایی پدید میآید. از اینرو، من از چگونگیِ امکان آن چیزی خواهم نوشت که کتاب مورد بحثم کوششی در راستای آن بوده است: از آنچه انجام شده و توانسته همین باشد، اما با نظر به شرایط امکانش و با بازگرداندن آن به خود منطق شکلگیری مساله: به اینکه یک مساله چگونه ممکن میشود.
از کسی در بارهی چیستی تعهد در شعر میپرسم. میگویم: «به نظر تو آنچه ژانپل سارتر در ادبیات چیست؟ توضیح میدهد، درست است؟ اینکه شعر از متعهد بودن آزاد است؟» در پاسخ، یا میکوشد نخست صورتبندی دقیق سارتر را بازگو کند، یا به همین تقریری که من از نظر او عرضه کردهام، بسنده میکند. حتا در صورت بسندگی نیز این امکان برای او وجود داشته است که خلاف آن را برگزیند. همین امکان عدول نکتهای اساسی در شکلگیری گفتوگو است، زیرا گفتوگو همواره در معرض تهدید هجوم چیزهایی است که میتوانند جای پرسش و پاسخ را جابهجا کنند و مسیر را دگرگون سازند.
در تبار خونی گلها چوناین تهدیدی وجود ندارد، زیرا اصولا گفتوگویی وجود ندارد. با مجموعهای از پرسشها مواجهایم که به طور مکرر از چند تن از شاعران معاصر (به معنای شاعران امروز) پرسیده شدهاند، بیآنکه در قبال پاسخها التزامی به پاسخگویی به پرسنده وجود داشته باشد. این امر نه از سر بیمیلی شاعران که برعکس با نظر به امکانهای متنوع پاسخدهی قابل فهم است؛ چه آنکه خود تنوع پاسخها ضرورت طرح پرسشهای پیدرپی را فراهم میکرد. با اینحال، پرسنده این امکان را از پیش و به سبب ساختاری که برای خود برگزیده، منتفی دانسته است: «یکی از تفاوتهای عمدهی این کتاب با سایر مجموعهمصاحبهها این است که کتاب حاضر با مطرح کردن پرسشهای یکسان از شاعران متفاوت در پی ارایهی یک طرز تفکر کلی و گفتمانی در باب برخی از مسایل مهم ادبی و البته محل مناقشهی ادبیات است» (تبار خونی گلها، ص.۶).
بر این اساس، موضوع بحث من نیز طرح پرسش است: آیا میتوان پرسش از یک گفتمان را بدون زمینهای که گزارههای آن رخ میدهند، طرح کرد؟ آیا میتوان از تعهد، مخاطب و امکان سخن گفت، از تاثیر دانش ادبی و هر آنچه از این قبیل است در ادبیات به مثابهی گفتمان پرسید…، اما آنها را در شرایط و پدیدارهایی که وابسته به آنها ظهور مییابند نجست و ارزیابی نکرد؟ آیا هر یک از اینها در صورتی که پیش از اثر مشخص ادبی مورد پرسش قرار بگیرند، بیجستوجوی شرایطی که گزارهها، کنشها و نیروهای موثر یا بازدارنده در اثر رخ داده و میدهند، این موضوعات به مجموعهای از مفاهیم انتزاعی و بیزمینه در ادبیات فروکاسته نمیشوند؟
آنچه میخواهم به آن بپردازم -چنانکه پیدا است-، چگونگی امکانپذیرشدن پرسش در فضای ادبی ما است. پرسشی در مواجهه با اثر نه حتا پاسخها و نه ضرورتهایی که پاسخها برای پرسشهای بیشتر پیش میکشند. موضوع بحث من، آن چیزی است که در این کتاب مستقل از پاسخها روی داده است: خود عمل «پرسیدن».
از مواجهه تا کلینگری: بحران پرسش در فضای ادبی
ادعای خودم را صراحتا اعلام میکنم که در ادامه هم به چرایی آن بپردازم و هم تعدیلهایی را که نسبت به موضوعات و شرایط متفاوت ضرورت مییابد، وارد کنم: پرسشهای ما در فضای ادبی غالبا نه پرسشهایی مسالهمند در نسبت به آثار ادبیاند؛ نه پرسشهایی برآمده از یک رویارویی در خود اثر و نه پرسشهایی که از اثر و به واسطهی مواجهه با آن به ما عارض شده باشند. پرسشهای ما غالبا متعلق به اموری در ورای آثار ادبیاند؛ پرسشهایی در بارهی اموری در بیرون از اثر: پرسشهای فاقد مسالهمندیِ متناظر که مواجههای با آن، نیروها و درون اثر ندارند. در اینجا، تفاوتی اساسی میان دو رویکرد در امر پرسیدن است: پرسشی که اثر در مواجههای که با آن داریم، تولید میکند و پرسشی که ما به اثر تحمیل میکنیم.
در رویکرد نخست، پرسش یک پیشآمد (رخداد) است، تکانهای است از سوی اثر که با فرد (در اینجا، پرسنده) برخورد کرده است. در این رویکرد، پرسش پیشاپیش موجود و وضعشده نیست؛ نشانهای در اثر پرسنده را درگیر میکند، آرامش او را برهم میزند و پرسش را در مقام یک ضرورت مطرح میسازد. در رویکرد دوم، پرسش از پیش وضع شده است. به این معنا که بدون توجه به تفاوتها، سیاستهای تولید، نیروهای سازشگر و نیروهای برسازندهی جاری در یک اثر و بینسبت به نشانهای که در اثر تکین بتواند ما را درگیر کند، پرسش آماده، عمومیتیافته و مفروض تحمیل میشود: پرسشی بسته به امور و شرایط ورای خود اثر.
این پرسش، واجد ساختاری دوگانه است که واکنشی در حد گزینش و ارایهی نظر را مجال میدهد: «به نظر شما شعر متعهد است یا خیر؟»، «آیا شعر قابل تعریف است یا خیر؟» و از ایندست. افزون بر این دستگاههای ارزشگذار دارد؛ اثر را بدون هیچ مواجههای در جایگاه تعیینشده میگذارد، طوری که هر اثر بر اساس معیار تعهد و یا عدم تعهد، تعریفپذیری یا خارج از تعریفی رایج، کلاسیک یا مدرن و… قابل بحث است. در نتیجه پرسش در سطح کلیات فروکاسته میشود. در این رویکرد، پرسش از شعر به طور کل است نه پرسشی متناظر با یک اثر شعری، پرسش از ادبیات به طور کل است و نه پرسش از چیزی در یک اثر ادبی که گشوده به ادبیات باشد. همواره که پرسشی از شعر میشود، در یک کلینگری قرار میگیریم که پیشاپیش، هر شعری را جدا از توانهای متفاوت آن و تکینگیاش، ذیل آن نگرش عمومی قرار میدهد که از پرسش بر آن تحمیل شده است.
برای مثال در پرسش پنجم کتاب، پرسش از «نیاز به مخاطبشناسی» است. موضوعی که اگر متمرکز بر آثاری مشخص (که یا با لحاظ ذوق مخاطب نوشته شده و یا کاملا از ذوق معمول عبور کرده است) پرسیده میشد؛ ارتباط مستقیمی را ترسیم میکرد که مجالی برای تبیین مساله میبخشید: «برخی به این باور اند که شاعر در هنگام خلق اثر یا قبل از آن، نیاز به مخاطبشناسی دارد. به این معنی که شاعر باید مخاطب خود را انتخاب کند و بداند برای چه کسانی مینویسد و بعد به فراخور حال آن مخاطبان آثاری برای آنها خلق کند. شما بهعنوان یک هنرمند چقدر با این حرف موافق هستید؟» (از تبار خونی گلها، ص.۱۵).
این «برخی» که به این باور اند، دقیقا چه گروهی، متعلق به کدام جریان شعری اند و یا در کدام شعرهایشان با چوناین رویکردی شعر سرودهاند؟ در صورتی که مشخص میشد، آنگاه بحث با مسالهی خود در جایی که از آن برآمده، مواجه میشد: با شرایطی که در فرم، گفتهها، کنشها و تولید و بازتولید ارزشها، فراخور مخاطبان در آثار برخی وجود میداشت. در گام نخست، مخاطب آنان با مولفههای فراخور شان در شعر شناسایی میشد و در گامهای بعد، درگیر با نشانههایی میشدیم که راه را به وسعت چوناین شعری میگشود.
توجه داشته باشیم که مسالهی عدم وجود یا وجود «برخی» که به این باور اند نیست، بل این است که شیوهی مسالهسازی آنان در پرسش مورد بحث، وجود و عدم وجودشان را در یک انتزاع و در بهترین شکلاش فقط در حد یک فرض نگهداشته است: گروهشان غایباند، آثارشان غایباند؛ همهی مولفههایی که بر آنها ایستادهاند و میشد فقط از همان طریق نشانههایی را یافت و ارزیابی کرد که چه نقشی در فضای ادبی دارند و در نهایت، خود «برخی» که به این باورند و پرسیده میشود که با گفتهی محولشده به آنان موافق هستیم یا مخالف، افرادی «غایب»اند.
به شکل بسیار انتخابی، پرسشها، حتا جمعی را که گویا پرسش در نسبت با آن پیش آمده، فرض میگیرد. در نتیجه، مساله ضرورت و الزامی ندارد. به این دلیل که از برخورد با چیزی در اثر برنمیخیز. پیشاپیش در هیئت برخی افراد، برخی شعرها و برخی گروهها، فرضیاتی وجود دارد که نیاز به رویارویی با اثر را رفع میکند. این رویکرد در پرسش میتواند در مورد زیبایی، اخلاق، تعهد، دانش ادبی، تاثیر مخاطب، جنگ و هرچیزی باشد، ولی همواره در «غیبت اثر» است و از این طریق در غیبت نشانهای که الزام مساله را بار میآورد. چنانچه در کتاب تبار خونی گلها، پرسشهای اثر، خودِ تجربهی ادبی را در هیئت «امر بیرونی» واگذاشته است.
اندیشیدن زیر فشار نشانه
وقتی که در غیاب اثر ادبی در مورد ادبیات میپرسیم، ادبیات چیزی نیست مگر یک مسالهی کاذب و کلی که الزام واقعی و تکین برای تحلیل کردن، رمزگشایی کردن و جستوجو ندارد. در سطحی موهوم، فقط فرض گرفته شده است. اگر در تاریخ ادبیات دیدهایم که اثر ویژهای توانسته است معاصرانش را به نگرشی دیگر از بسیار انگارههای مرتبط به فهم از ادبیات نایل کند، نتیجهی توجه و تفسیر کردن، رمزگشایی کردن و پرسش از توان، نیرو و تکینگی آن اثر در مقام نشانههای متکثر که گشوده به ادبیاتاند، بوده است.
ژیل دلوز در کتاب «مارسل پروست و نشانهها» در مورد اینکه چگونه خود را در پی حقیقت مییابیم و یا اساسا چه میشود که میخواهیم حقیقتی – در نسبت به بحث جاری یعنی مسالهای را دریابیم-، نوعی از الزام و اجبار را به جای عشق به حقیقت (این باور کهن فلسفه در بارهی میل به دانستن) پیش میکشد: «کسی که میگوید «من حقیقت را میخواهم» چه چیزی میخواهد؟ وی در واقع حقیقت را از روی ناچاری و الزام میخواهد. چنین فردی حقیقت را تحت لوای برخورد و در ارتباط با نشانهی مشخصی میخواهد. چیزی که او میخواهد عبارت از تفسیر کردن، رمزگشایی نمودن، بیان کردن و یافتن معنای نشانه است» (مارسل پروست و نشانهها، ص. ۲۷-۲۸).
دلوز به درستی نشان میدهد که «همواره این خشونت یک نشانه است که ما را به جستوجو وامیدارد و صلح و آرامش را از ما سلب میکند» (همان، ص.۲۶). پرسشی که به میان میآید، ناشی از حضور پراکنده و در عین حال سمج نشانهای است که آرامش پرسنده را مختل کرده است. رسیدن به معنای آن، رمزگشایی، یافتن و بیان کردن آن، نه انتخاب آزادانهی یک گزینه که ضرورتی ناشی از الزام و اجبار است.
در جایی از «طرف خانه سوان»، جلد نخست رمان «در جستوجوی زمان از دست رفته» اثر مارسل پروست، آقای سوان در حالی که دروغهای معشوقهاش اودت را آرام آرام در مییابد و رابطهیشان را متزلزل مییابد؛ اتفاقی میافتد: «روزی، نامهای بیامضا به دستش رسید که میگفت اودت معشوقه بیشمار مردان […] و زنانی بوده است و به خانههای بدنامی رفت و آمد دارد» (طرف خانه سوان، ص. ۴۷۰). آقای سوان، سعی میکند حدس بزند که چه کسی میتواند چنین نامهای را نوشته باشد، به ویژه که از محتوای آن چنین بر میآمد که از زندگی او نیز بسیار آگاهی دارد. با خودش در مورد همه میاندیشد و سپس هر احتمالی را در بارهی هرکدام از افراد توجیه میکند ولی به قول راوی کتاب: «حالا که نتوانسته بود به هیچکس گمان بد ببرد، ناگزیر میشد به همه گمان بد ببرد.»
در میان بدگمانیهای آقای سوان به اودت، این نامه یک «اتفاق پیشبینی نشده» بود. چیزی که در نظر دلوز، موضوع بنیادی برای مارسل پروست است. همچنان فشار ناشی از «امر الزام و اجبار»ی که در پی فهم منشا نامه سوان به آن دچار شده، نیز اهمیت بنیادی برای او دارد: رفتن به سوی حقیقت چیزی مستلزم «برخورد» با نشانهای است که ما را به اندیشیدن «واداشته» و رهسپار میکند.
در موضوع پرسشها باید چوناین الزام و اجباری را لحاظ کرد. همواره این نشانهای در اثر است که صلح و آرامش را از پرسنده سلب میکند. نشانه در عین حال اتفاقی و از یک برخورد ظاهر میشود و نیز این نشانه است که موضوع برخورد را میسازد. بنابراین، اتفاق برخورد با موضوع، پیشینی نیست و یا به عبارت دیگر، مساله یک پیشآمد است که موضوعاش را بنا بر الزام میسازد، نه اینکه از پیش وضع شده و موجود باشد، طوری که پرسنده آن را برگزیند و با جملات پرسشی بر چیزی وارد کند.
از مواجهه به گسترهی جهان: پرسش و گسترش نشانه
این باید بدیهی باشد که پرسنده جستوجوگر است، ولی افزون بر آن و به دلیل سردچار شدن با نشانه، او فاقد هرگونه اطمینان نیز هست. در یک جستوجو، نشانهای که آرامش را از ما گرفته و موجب جستوجوگری شده است، میتواند همهچیز را از حالت اطمینان خارج کند: چیزی شبیه لحظهای که آقای سوان که نمیتوانست ارسال نامهی بیامضا را به کسی نسبت بدهد؛ نشانه او را به همهجا میبرد و ناگزیر میکرد که به همه گمان بد ببرد. جستوجو که حول نشانهای میچرخد که با آن برخورد داشتهایم، همچنین به گسترش آن اشاره دارد، زیرا نشانه با رمزگشاییها و تفسیرها در فرایند تبیین قرار میگیرد. این تبیین با بسط و گسترش نشانه یکی میشود و آن طور که در «پروست و نشانهها» به این موضوع بسیار دقیق پرداخته شده است: «جستجو همواره زمانمند است و حقیقت نیز همیشه حقیقت زمان است. این […] به ما میآموزد که خود «زمان» هم جمع و مکثر است» (پروست و نشانهها، ص. ۲۸).
پرسشهای رایج در فضای ادبی، اغلب بدون زمانمندی هستند و این به شدت انتزاعی بودن آن بیش از پیش تاکید میکند. حال آنکه پرسندهای که سردچار جستوجوی معنای نشانه شده است، به همه جا سر میکشد. او به هر کس و هر چیزی که نگاه میکند، ردی از نشانه را مییابد. این وضع، حتا به چیزهای بسیار دور در گذشته «حضور» میبخشد: زمان را به شکل مکثر آن تجربه میکند. به همین علت است که در یک گفتوگوی دقیق، مسالهای برآمده از اثر مورد بحث پرسنده و پاسخدهنده، دهههای گذشته، آثار دیگران و حتا وقوع اتفاقها و موضوعاتی را فارغ از مباحث ادبی در محور خود به چرخش درمیآورد. چیزی در اثر، در نسبتی مسالهمند با زمان قرار میگیرد. مساله از بیرون وارد نمیشود، برعکس از درون اثر به هر چیزی که میتواند نسبت میگیرد.
تجربهی آقای سوان در ادامهی درگیریاش با نامهی بیامضا، میتواند در فهم این موضوع کمک بیشتری به ما بکند. آن هم وقتی که زمانی از دریافت نامه سپری شده است و طولانیترین دورهی آرامش او بدون بالا گرفتن بحران حسادت، میگذرد: قرار بود شب با دوستی به تئاتر برود. روزنامه را گشود تا از برنامهی آن شب آگاهی یابد. در یکی از نوشتهها، چشمش به عبارت «دختران مرمرین» خورد و او را چنان تکان داد که یکه خورد و سر برگرداند. این عبارت که از بس عادت داشت در هر کجا ببیند، دیگر نمیتوانست آن را باز بشناسد، در آن جای تازه به حالتی که انگار روشنای صحنه بر آن تابیده باشد، ناگهان به چشمش آمد و ماجرایی را به یادش آورد که اودت در زمانی که با خانم وردورن از «کاخ صنعت» دیدار داشت، برایش تعریف کرده بود. خانم وردورن به اودت گفته بود: «مواظب باش. میدانم چطور نرمت کنم، از مرمر که نیستی.» آن نامهی بیامضا درست به عشقی اینگونه اشاره میکرد.
سپس او سعی میکند با مشغول کردن خودش به خواندن اخبار، چشمش را از عبارت «دختران مرمرین» دور کند، ولی در همین هنگام، نام یک شهر که تقریبا مشابه نام شهری است که اغلب آن را در کنار نام یکی از دوستانش بر روی نقشه به یاد میآورد، باز موضوع نامهی بیامضا را به میان میآورد که در آن به نام دوستش، به عنوان کسی که با اودت رابطه داشته است، اشاره شده بود.
نشانهای همه جا، همهکس و زمانهای مختلف را با موضوع نامه مرتبط میکرد. حتا با تلاش برای نادیده گرفتن، فشار ناشی از یک اجبار، او را به اندیشیدن و جستوجو وادار میکرد و البته در همین گسترش نشانه در همهجا، همهکس و همهزمانها بود که نیز تبیین نشانه برای او در هیئت معنا شکل میگرفت: «در این لحظه به انگیزه یکی از آن الهامهای حسودی، که شبیه همانی اند که شاعری را از فقط یک قافیهی تازهیافته، و دانشمندی را از تنها یک مشاهده، به اندیشه یا قانونی میرسانند که همه عظمت شان در آن است، سوان برای نخستینبار به یاد جملهای افتاد که اودت دو سال پیش گفته بود: خانم وردورن این روزها خیلی خاطرم را میخواهد. میگوید من خیلی نازم، مرا میبوسد، دوست دارد باهم به خرید برویم، از من میخواهد به او تو بگویم.» (طرف خانه سوان، ص. ۴۷۶).
تا پیش از این، سوان میان این جمله و گفتههای هرزهنمایانه، رابطهای نمییافت زیرا آن را صرفا نشانهای از دوستی و صمیمیت میدانست. اکنون، یاد این جمله و آن دوستی و صمیمیت میان اودت و خانم وردورن، با همهی بدگمانیها درهم آمیخته بود، تا جایی که سوان را واداشت به سراغ اودت برود و مستقیم در مورد روابط عاشقانهی او و افراد مشخصی از جمله خانم وردورن بپرسد: پرسش حول مساله اینگونه پدیدار میشود؛ برخاسته از مواجهه، از درون متن به گسترهی جهان.
اگر تا اینجای کار چیزی روشن شده باشد، هیچ نیست مگر اینکه پرسش ادامهی راه نشانه است، زیرا نه از ارادهی آزاد که از سلب شدن آرامش میآید؛ تا آنجا که آرامش بازمیگردد. با اینهمه، بازگشت آرامش، حتمی نیست و این از ویژگیهای پرسشهای مسالهمند است: برخاسته از مواجهه، از درون متن به گسترهی جهان؛ آنجایی که با پرسش مساله مطرح میشود، نه که لزوما حل شود. این پرسشها، به این دلیل که پیشینی نیستند و برعکس از مواجههی مستقیم با یک اثر برخاستهاند، میتوانند تا سطح ادبیات و پرسش از نیروهای آن پیش بروند. پس هرگز در طول این نوشته باور بر این نبوده که نمیتوان از ادبیات در سطح کلی پرسید. چنین پرسشهایی همواره ممکناند، اما همراه با الزامی که از مواجههای تکین با اثری ادبی ناشی شده است. به باور من، پرسشهای آمده در تبار خونی گلها از آنجا که فارغ از چوناین مواجههای هستند؛ کاذباند. البته نه از لحاظ اخلاقی که از لحاظ عملی. از ادبیات میپرسند، اما در مقام یک انتزاع و در غیاب آثار و نیروهای جاری در سطح ادبیات. آن پرسشها نه تنها از اثری مشخص برنخاستهاند که ادامهی راه را نیز بستهاند. چون یک بار پرسیدن و یک بار پاسخ گرفتن را نمیتوان گفتوگو نامید. گفتوگو نیازمند به این است که پرسش امکان بازگشت داشته باشد، نسبت به پاسخ تصحیح شود و دوباره رخ بدهد، شدت بگیرد و یا حتا به بنبست بخورد.