تخت پروکروستس: در باب اهمیت و ضرورت پاسداشت از امر دموکراتیک

عصمت کهزاد

در اسطوره‌های یونانی، پروکروستِس راهزنی‌ است غول‌پیکر که به شکل هولناک قربانیان‌ خود را می‌کُشت. او در کنار جاده‌ی الئوسیس، در آتن زندگی می‌کرد. او در ظاهر مردی مهمان‌نواز و مهربان به نظر می‌رسید، اما در واقع یک راهزن و شکنجه‌گر بی‌رحم بود. مسافران خسته را به خانه‌اش دعوت می‌کرد و به آن‌ها وعده‌ی استراحت روی تختی جادویی را می‌داد. اما این تخت تله‌ی مرگ بود. او رهگذران را روی تخت آهنی‌اش می‌خواباند. اگر از طول تخت کوتاه‌تر بودند آن‌قدر آن‌ها را می‌کَشید، یا بدن‌شان را بر روی سندان با چکش می‌کوبید که هم‌اندازه‌ی تخت شوند. اگر نسبت به تخت بلندتر و درازتر بودند از پاهای‌شان می‌بُرید که به اندازه‌ی تخت شوند. در نهایت، تسئوس، قهرمان آتنی او را به شیوۀ خودش شکنجه کرد و کُشت. او را، برای این‌که اندازۀ تخت شود، سر بُرید. در فرهنگ سیاسی ما، تقدیر ایده‌ها و مفاهیم دموکراتیک، رهایی‌بخش و اخلاقی بی‌شباهت با رهگذرانی نیست که از خانه‌ی پروکروستس سردرمی‌آوردند.

شرایط دشوار پسین ماهیت بسیاری از نیروها و افراد مدعی را فاش کرده است؛ نیروها و افرادی که طی این سال‌ها قادر شده بودند در پس عناوین و القاب به‌ظاهر دموکراتیک و مدنی دوام بیاورند. از این‌رو، چشم‌انداز و اعتبار این نیروها اندک اندک خدشه‌دار شده و در نتیجه جایگاه و کارآمدی آن‌ها، در راستای تغییرات سازنده و رهایی‌بخش از دست می‌رود. ایدئال‌ها و تخیلات این گروه‌ها مشروط و مقید به شرایط خاصی می‌شود. خیلی زود «اما» و «اگر»ها از راه می‌رسد و همراهی آن‌ها با جریان مترقی ناممکن می‌شود. من این روند شتاب‌آلود را ذیل «اعتبارزدایی از امر دموکراتیک» یا «عبور مفاهیم دموکراتیک و اخلاقی از تخت پروکروستِسِ فرهنگ سیاسی» می‌فهمم. 

به یک معنا، تاریخ معاصر افغانستان تاریخ اعتبارزدایی از «امر دموکراتیک» بوده است. در این‌جا مقصود ما از «اعتبارزدایی» کاربست ایده‌های دموکراتیک رهایی‌بخش، مترقی و اخلاقی در راستای خلاف ماهیت آن است. ایده‌هایی چون «جمهوری»، «سوسیالیسم»، «دولت مدرن»، «جامعه‌ی مدنی»، «حقوق بشر»، «انتخابات»، «فدرالیسم» و غیره با چنین تقدیری مواجه شده‌اند. فرهنگ سیاسی افغانستان معاصر چونان «تخت پروکروستِس» عمل کرده است که مفاهیم و ایده‌ها را به قامت خود درمی‌آورد. از درون نظام‌هایی دموکراتیکی چون جمهوری و سوسیالیسم هیولاهایی سر برآورده‌اند که به هر چیز شباهت داشته‌اند جز ایده‌های جمهوری و سوسیالیسم. به این معنا، فرهنگ سیاسی افغانستان معاصر، در مقام تخت پروکروستس، این ایده‌ها را می‌بلعد و از آن طرف «تبعیض»، «نابرابری» و «برتری‌طلبی» را بیرون می‌دهد. 

البته من میان این ایده‌ها در مقام ایده و بنابراین تحقق‌ناپذیری تمام و کمال آن و فهم حداقلی این ایده‌ها و بنابراین حفظ وجه رهایی‌بخش آن، تمایز قایل می‌شوم. به بیان دیگر، چنین نیست که تمایز این دو سطح را که امر بدیهی است، در نظر نگیرم. در باب این‌که چرا «ایده» تمام‌وکمال تحقق‌پذیر نیست و اهمیت فهم این بصیرت یعنی فهم این‌که ایده را می‌بایست در ایده‌بودنش در نظر گرفت، در فرصت دیگر خواهم نوشت. در این‌جا بیشتر وجه دوم مفهوم «ایده» یعنی حفظ وجه رهایی‌بخش آن، مدنظر است. 

بنابراین، حفظ وجه رهایی‌بخش و دموکراتیک ایده‌ها برای عبور از «بحران اخلاقی»ای که دامنگیر فرهنگ سیاسی ما شده است، حیاتی و سرنوشت‌ساز است. فرهنگ سیاسی ما این ایده‌ها و امور دموکراتیک را آن‌قدر به فساد و امر غیراخلاقی آمیخته است که هیچ فرد یا نهادی حاضر نیست خود را به آن‌ها منتسب کنند. به‌طور نمونه، ایده‌هایی چون «جامعه‌ی مدنی»، «فعال مدنی»، «آگاه امور سیاسی»، «محقق و پژوهشگر»، «استاد دانشگاه» و غیره (مفهوم دموکراتیک «فمینیسم» نیز از این خطر مصئون نخواهد بود!)، به‌صورت جدی مورد پرسش قرار گرفته‌اند. تا جایی که افرادِ اندکی حاضرند همچنان با این عناوین خوانده شوند. 

پیامد این وضعیت اما فاجعه‌بار است. مهم‌ترین وجه این فاجعه سلب اعتبار از ایده‌ها و مفاهیمی است که برای رسیدن به یک آینده‌ی مطلوب گزینه‌های بی‌بدیل‌اند. در واقع تقدیر این ایده‌ها و مفاهیم رهایی‌بخش در فرهنگ سیاسی ما به گونه‌ای رقم خورده است که بی‌شباهت با داستان «چوپان دروغگو» نیست: آن‌قدر محتوای غیردموکراتیک بار این مفاهیم و ایده‌ها کرده‌ایم که دیگر کسی حاضر نیست دموکراتیک‌بودن آن‌ها را باور کند. در نتیجه، وقتی این ایده‌ها و مفاهیم را به‌ منزله‌ی سلاح‌های موثر برای اصلاح و یا تاسیس جامعه‌ی انسانی، اخلاقی، دموکراتیک و پایدار از دست داده‌ایم، تضادها، تناقضات و سردرگُمی فراگیر می‌شود. مثل فردی می‌مانیم که قوه‌ی بینایی‌اش را از دست داده است. این فرد که اینک بینایی‌اش را از کف داده است، حاضر است به هر چیزی یا امری تکیه کند. او از تکیه بر خود فاجعه هم ابایی ندارد. 

به نظر می‌رسد این وضعیت دو دلیل عمده دارد: نخست، پذیرش و کاربست این ایده‌ها و مفاهیم بدون تامل و تفکر لازم. به عبارت دیگر، وارداتی‌بودن این ایده‌ها. دوم، عدم فهم نقش آموزش و پرورش در اصلاح فرهنگ سیاسی. در واقع، می‌توان هر دو را ذیل یک علت‌العلل وحدت بخشید: نقش آموزش و پرورش و نیز دیالکتیک نظام آموزش و نهادها در امر خودشناسی. بنابراین، اگر گفته شود که هرگونه کاربست ایده‌ها و مفاهیم رهایی‌بخش بدون این‌که پیرامون آن تامل صورت گرفته باشد، غیراخلاقی است، غیرمنصفانه نیست. 

با توجه به تمام این نکات، زنان افغانستان با توجه به ماهیت بی‌عدالتی و ظلمی که با آن مواجه‌اند و نیز اضطرار مبارزه در برابر این بی‌عدالتی و ظلم، تنها نیروی راستین، مترقی و رهایی‌بخش در میدان است. تکینگی مبارزه‌ی جنبش زنان افغانستان دقیقا از همین‌جا می‌آید: ماهیت ظلم و ماهیت مبارزه در برابر آن به گونه‌ای است که وجود هرگونه امر خطیر، فرصت‌طلب، تفرقه‌افگن و سازشگر را تا حدودی پیشاپیش منتفی کرده است. از این‌رو، هرگونه چشم‌انداز دموکراتیک مبتنی بر آینده باید خود را با این مبارزات بسنجد. 

اما این کل ماجرا نیست! تمام نیروهایی که برای اعاده‌ی انسانیت زنان افغانستان مبارزه می‌کنند و به لطف ماهیت این مبارزه، خودشان را در امر دموکراتیک نهفته در آن شریک می‌سازند، مسئولیت دارند که از این امر دموکراتیک پاسداری کنند. دشواری پاسداری از این امر دموکراتیک بیش از هر جای دیگر در مواجهه با سایر بی‌عدالتی‌ها نمایان می‌شود. اگر من، بنا به هر دلیلی این بی‌عدالتی را از آن یکی متمایز کردم و در نتیجه تلاش کردم که غرض‌ورزی خود را با همان امر دموکراتیک پوشش دهم، پیشاپیش آن امر دموکراتیک را از دست داده‌ام. بنابراین، صلاحیت اخلاقی طرح «امر دموکراتیک» از من صلب می‌شود. به بیان دیگر، من نیز در ادامه‌ی همان سنت «بی‌اعتبارسازی امر دموکراتیک» گام برداشته‌ام. 

درک این موضوع که امر اخلاقی و انسانی اساسا درون یک کلیت و نظام کار می‌کند، حیاتی است. معنای نظام‌مندی امر اخلاقی این است که ورود عناصر «دلبخواهی» و «تحکمی» در درون این نظام قابل دفاع و توجیه نخواهد بود. به عبارت دیگر، امر اخلاقی مستلزم قاعده و قانون کلی و ضروری است. یعنی شما نمی‌توانید در یک جا از بی‌عدالتی دفاع کنید یا دست‌کم نسبت به آن بی‌تفاوت باشید و در جای دیگر در موضع دفاع از آن باشید و در برابر آن اعتراض کنید. زیرا اعتبار اخلاقی موضع شما پیشاپیش مخدوش شده است. افزون بر این، دفاع مصّرانه از بی‌عدالتی به مرور مرز میان امر اخلاقی و غیراخلاقی را تیره و تار می‌سازد. در نتیجه، امکان‌های اخلاقی و انسانی در جامعه محدود می‌شود. 

ماهیت امر اخلاقی و امر دموکراتیک به گونه‌ای است که وجود هرگونه عنصر دلبخواهی و تحکمی را پیشاپیش خنثا می‌سازد. به بیان دیگر، امر اخلاقی و دموکراتیک معیار بسیار سرراست و قابل شناخت در اختیار ما قرار می‌دهد: هر کجا حقوق اولیه و بنیادین انسان‌ها نظیر آزادی، کرامت انسانی، برابری و برخورداری از عدالت نادیده گرفته شد، انسانیت انسان‌ها با خطر مواجه شده است. در راستای تشخیص این اصل انسانی، هیچ توجیه و عذری قابل دفاع نیست. به محض این‌که برخی تمایزات دلبخواهی را برقرار کردیم و یا زبان ما به لکنت افتاد، قطعا بی‌عدالتی و ظلمی در شرف وقوع است. 

به نظر می‌رسد نیروها و تشکلاتی که در راستای حقوق و آزادی‌های زنان افغانستان و از این طریق برای حقوق و آزادی‌های کل مردم افغانستان مبارزه می‌کنند، از این «موجود جادویی» در امان نیستند. برخی از تلاش‌های مغرضانه و مرتجعانه‌ی این نیروها و تشکلات برای خواننده و ناظر بی‌طرف قابل رؤیت است. این یک هشدار جدی است: امر مغرضانه و مرتجعانه اگر با امر دموکراتیک و رهایی‌بخش پوشش داده شود، بصیرت و کارکرد امر رهایی‌بخش از دست می‌رود. برخی از این نیروها که عمدتا زنان هستند و برای حقوق و آزادی‌های زنان نیز مبارزه می‌کنند، هرچند با پوشش دموکراتیک، هنوز در چارچوب مسئله‌دار پس‌رفت‌گرایانه فعالیت می‌کنند. 

هر ناظر بی‌طرف و باوجدانی باید از خود بپرسد: چرا باید هربار که یک امکان دموکراتیک و رهایی‌بخش خلق می‌شود با بی‌مسئولیتی این‌گونه با خطر مواجه شود؟ این پرسش همان‌طور که در کل تاریخ معاصر افغانستان تکرار می‌شود و بنابراین دامن متولیان وضعیت را می‌گیرد، اکنون و در آینده نیز تکرار خواهد شد. از سوی دیگر، با بی‌اعتبارشدن امر دموکراتیک و رهایی‌بخش، نیروهای درگیر نیز بی‌اعتبار خواهد شد، همان‌طور که پیش از این اتفاق افتاده است. چنان‌که که پیش‌تر هم گفته شد، بخشی از این روند به‌خاطر فرهنگ سیاسی فقیر و غیردموکراتیک است. بخش دیگر آن اما به ضعف اخلاق و حقیقت‌جویی فردی برمی‌گردد (هرچند این دو مورد را نمی‌توان کاملا از هم جدا کرد). این نکات سرشت پروبلماتیک امر اخلاقی و امر دموکراتیک را یادآوری می‌کند و این‌که مواجهه‌ی سرسری و غیرمسئولانه با این امور تا چه میزان خطرناک و فاجعه‌بار خواهد بود. 

گروهی را تصور کنید که در بیابان دورافتاده و خطرناک راه گُم کرده است. در ابتدا منابع و امکانات لازم برای رهایی از وضعیت پیش‌آمده و یافتن راهی به یکی از شهرها در اختیار دارند. البته به شرطی که از این منابع و امکانات به‌ درستی و مسئولانه بهره ببرند. از سوی دیگر، شرایط بحرانی و سردرگُمی ناشی از خطرات احتمالی، افرادی را در راس این گروه قرار می‌دهد که راهی به رهایی بیابند. در زمینه‌ی بحث ما، این منابع و امکانات در واقع همان «ایده‌ها و مفاهیم دموکراتیک» هستند که اگر غیرمسئولانه و مغرضانه به‌کار گرفته شوند، برای کل گروه فاجعه‌بار خواهد بود. ایده‌ها و مفاهیم دموکراتیک برای زبان و فرهنگ سیاسی ما حکم «آب حیات» را دارند. زیرا چنان‌که بر همگان روشن است، زبان و فرهنگ سیاسی ما از فقدان این ایده‌ها و مفاهیم رنج می‌برد. از این‌رو، رسالت و مسئولیت سیاسی و اخلاقی ما نه‌تنها پاسداری از ایده‌ها و مفاهیم دموکراتیک موجود است، بل ابداع ایده‌ها و مفاهیم جدیدی است که وجوه دموکراتیک آن‌ها پررنگ‌تر باشد.