بدن زنان، میدان تثبیت قدرت‌ و عمومی‌سازی خشونت  

سائمه سلطانی

با سلطه‌ی دوباره‌ی طالبان بر افغانستان، شکنجه‌، زندان، سنگسار، شلاق، تنبیه، انقیاد و استثمار بدن زنان به‌ صورت سیستماتیک و ساختاری افزایش یافته است. طالبان به‌ حیث مجریان خودخواننده‌ی حکومت الهی، زنان «متمرد» و «متهم» را هم‌چون موجوداتی تماماً بدن‌‌ِ نافرمان به میدان‌ شکنجه می‌برند که هم آن‌ها را با مجازات و خشونت تأدیب کنند و هم تصویر عبرت‌آمیزی برای اثبات و تحکیم قدرت مردسالار حاکم در میان میلیون‌ها بدن سرکوب‌شده‌ی دیگر به‌ دست دهند. تصویری از خشونت عریان و عیان که سایر زنان را به‌ گونه‌ی ساختاری محکوم به اطاعت و مجازات با شکنجه قرار می‌دهد.

در این نوشته، ضمن بررسی چرایی و ریشه‌های مجازات در نظریه‌های فوکو، روشه و کیرشهایمر، به‌طور مشخص با اتکا بر نظریه‌ی قدرت حاکمیتی فوکو به تحلیل نمایشی‌شدن تنبیه در حکومت‌های اسلامی به ویژه تنبیه عمومی‌ زنان در امارت اسلامی طالبان می‌پردازم. بر اساس این دیدگاه می‌توان ادعا کرد که این مجازات نه صرفاً به منظور تادیب فرد خاطی یا اصلاح اجتماعی که بیش‌تر بر نمایش اعمال قدرت مطلق دیکتاتوری دینی بر بدن زنان و ایجاد هراس و ارعاب عمومی متمرکز است.

بر اساس احکام شرعی، بدن زن در حاکمیت اسلام سیاسی کانون اصلی سرکوب کیفری به‌ بهانه‌ی تطبیق شریعت اسلامی است. بدن زن، عرصه‌ی نمایش دعوای برتری جنسی و ایده‌ئالیستی ایدئولوژیک (مرد) و ابزاری‌ برای نمایش خشونت و اثبات قدرت مطلق حاکم الهی است. هرچند عمومی‌سازی خشونت و به‌طور مشخص تنبیه جسمانی به‌ عنوان مجازات کیفری در چنین ساختارهایی عمومیت دارد، اما زنان علاوه بر این موارد، از آدرس جنسیت و هویت نیز مورد اعمال خشونت قرار می‌گیرند. زنان به‌طور مضاعف به دلیل آن‌چه سرکشی از اصول و احکام شرعی، عرفی و اخلاقی خواننده می‌شود، مورد مجازات قرار می‌گیرند. به تعبیر دیگر، زمین جرم زنان، جنسیت و هویت آنان است. زن در سایه‌ی چنین نظامی بنا بر سرکشی از اصول اخلاق جنسیتی مستحق مجازات دانسته می‌شود. در این ساختار کیفری، مرد به‌ دلیل ارتکاب جرم مورد نفرت شریعت واقع  نمی‌شود، اما زن هم‌چون عنصر نامطلوب هم‌زمان از نگاه شریعت و دستگاه قدرت مورد بیزاری و نفرت قرار می‌گیرد. تمرد زن از قوانین شرعی او را در موقعیت بیرون از دایره‌ی عرف و شرع قرار می‌دهد. از این‌رو، برای بازگرداندن او به چهارچوب شرعی ناگزیر با مجازات بدنی همراه می‌شود. در این متن، انگیزه‌ی اصلی مجازات زن ناشی از میل برای کنترل جنسیت و سکسوالیته‌ی او است، حال آن‌که انگیزه‌ی مجازات مرد به برخوردهای حکومتی فارغ از جنسیت و در واکنش به کنش نظم‌نقض‌گرایانه‌ی او ارتباط می‌گیرد. بنابراین، زن در نظام کیفری شریعت اسلامی نه از این حیث که مرتکب جرایم عمومی و اجتماعی شده باشد، بل از این‌رو که سر از خط‌کشی‌های جنسیتی بیرون کرده، شایسته‌ی مجازات جسمی و بدنی شمرده می‌شود. مرد به احتمال زیاد پس از ختم مجازات بدنی مقام اجتماعی‌اش را از دست نمی‌دهد. شخصیت‌اش ترور نمی‌شود. زن اما با رفتن به دادگاه و مجازات، جایگاه و اعتبارش نزد اجتماع به‌شدت فرومی‌پاشد.

با تطبیق ‌دموکراسی وارداتی ایالات متحده پس از حادثه‌ی ۱۱ سپتامبر تحت عنوان «جمهوریت اسلامی افغانستان»، نمایش و عمومی‌سازی تنبیه بدنی به ویژه تنبیه بدنی زن در سطح دولت/حکومت خاتمه یافت، با این‌حال در سطح جامعه بدن زن هنوز ابزاری برای نمایش خشونت عریان عرفی و اسلامی بود که از مصادیق آن می‌توان از سنگسار رخشانه در غور و از قتل فجیعانه‌ی فرخنده در کابل و… نام برد. در کنار این، مجازات‌های بدنی هنوز در پشت پرده‌‌ی زندان‌های حکومتی و غیرحکومتی وجود داشت. با سلطه‌ی مجدد طالبان، خشونت و شکنجه‌ دوباره از پشت‌ صحنه‌ی زندان‌ها به فضای عمومی کشانده شد. اماکن عمومی‌ای چون میدان‌های ورزشی بدل به صحنه‌ی نمایش جنونی آمیخته با لذت از تماشای شکنجه‌ و مثله‌شدن بدن‌ها به ویژه بدن زنان شده‌اند.

با عمومی‌سازی خشونت و نهادینه‌شدن آن به‌ مثابه‌ی امر نرمال و عادی‌سازی‌شده، جامعه شکلی از سادیسم زیر نام شریعت اسلام را تجربه می‌کند که نه تنها خشونت عریان را عادی می‌پندارد، بل شکنجه‌ و خشونت را به سرگرمی جمعی بدل می‌کند. انگار حس لذت و هیجان تماشای شکنجه‌ی زنان در عرصه‌ی عمومی تسلی بیش‌تری به روان‌‌ مسخ‌شده‌ی جامعه می‌دهد.

دستگاه کیفری مدرن و دولت‌های به‌ اصطلاح دموکراتیک به‌ زعم میشل فوکو از نمایش شکنجه به‌ عنوان «ابزار قهر»ی برای تضمین اجرای قانون احساس شرم می‌کنند. با این‌حال، در رژیم‌های توتالیتر مذهبی نه‌تنها هیچ‌گونه شرمی از افشای شکنجه وجود ندارد، بل این عمل به‌ صورت علنی و عریان در میدان عمومی اجرا می‌شود. در چون‌این بستری، هنگامی که بدن زنان در استادیوم‌های ورزشی شلاق می‌خورد یا سنگسار می‌شود، تماشاگران صرفا نظاره‌گر نیستند، بل مانند کارآموزان در یک کارگاه آموزشی عمل می‌کنند که برای یادگیری شیوه‌های کنترل و مجازات بدن‌های نافرمان زنان گرد هم آمده‌اند. عمومی‌سازی مجازات بدن زنان دو گروه را مخاطب قرار می‌دهد: زنان و مردان. این مجازات به زنان از طریق نمایش بدن نافرمان و محکوم پیام می‌دهد که در صورت نافرمانی سرنوشتی مشابه در انتظارشان خواهد بود و بدین‌ترتیب، بدن نافرمان به ابزاری برای ترغیب و تهدید سایر زنان تبدیل می‌شود. به مردان اما این صحنه‌ها می‌آموزد که حتا در صورت سرنگونی نظام اسلامی، چگونه می‌توانند بدن‌های نافرمان زنان را تحت کنترل نگه‌دارند.

علاوه‌ براین، این کارگاه عمومی آموزش رفتار تنبیهی برای مردان نوعی لذت سرکوب‌شده نیز به همراه دارد که در آن به درنده‌خویی و خشونت در برابر زنان عصیان‌گر تشویق می‌شوند. از همین‌رو است که مردان با خونسردی و اشتیاق تمام در این نمایش خشونت عریان با بدن زنان نافرمان اشتراک می‌کنند.

در دستگاه کیفری شریعت، تنبیه بدنی بیش از آن‌که صرفاً ابزاری برای تأثیرگذاری و تضمین اجرای احکام الهی تلقی شود، به بازنمایی آن تاکید می‌کند و اهمیت می‌دهد. به عبارت دیگر، در این نظام تاکید بر نمایش مجازات بدنی است نه صرفا اجرای آن. میشل فوکو در این‌باره در «مراقبت و تنبیه» می‌نویسد: «تعذیب، مراسمی است برای احیا و بازگرداندن اقتدار سلطنتی که برای لحظه‌ای خدشه‌دار شده است. این آیین، شکوه سلطنت را با نمایش عظمت و درخشش آن بازمی‌گرداند. اعدام در ملأعام، هرچند ممکن است عجولانه یا روزمره به نظر آید، در مجموعه‌ای از آیین‌های بزرگ قدرت جای دارد. این آیین‌ها، که برای لحظه‌ای رنگ‌باخته و سپس احیا شده‌اند… بر جرمی که اقتدار پادشاهی را تحقیر کرده است، غلبه می‌کنند. اعدام عمومی، نیروی شکست‌ناپذیر حاکم را در برابر دیدگان همگان به نمایش می‌گذارد. هدف تعذیب، نه برقراری تعادل دوباره، بلکه آشکار ساختن نهایت عدم تقارن میان سوژه‌ای است که جرات زیرپا گذاشتن قانون را داشته و پادشاهی که با قدرت مطلق خود مشروعیت می‌یابد. گرچه جبران زیان ناشی از جرم باید با جرم متناسب باشد و حکم باید عادلانه و منصفانه صادر شود، اجرای کیفر نه برای نمایش تناسب، بلکه برای نشان دادن عدم تعادل و افراط طراحی شده است. در این آیین کیفری، باید تأییدی باشکوه از قدرت و برتری ذاتی آن وجود داشته باشد. این برتری، نه‌تنها حقوقی، بلکه تجلی نیروی جسمانی پادشاه است که بر بدن رقیبش اعمال می‌شود و آن را تحت سلطه درمی‌آورد. مجرم با نقض قانون، به شخص پادشاه آسیب رسانده است و این خود پادشاه (یا کسانی که قدرت او به آن‌ها تفویض شده) است که بر بدن محکوم چیره می‌شود تا آن را داغ‌خورده، شکست‌خورده و خردشده به نمایش بگذارد.»

فوکو در این‌جا به چند نکته‌ی کلیدی اشاره می‌کند: هدف از نمایش شکنجه و تعذیب، تثبیت قدرت نیروی حاکم است. او پادشاه را هم‌چون فیگوری نمادین از نیروی سلطه‌ معرفی می‌کند که می‌توان آن را به سایر حکومت‌ها و گروه‌های سلطه‌گر نیز تعمیم داد. دستگاه کیفری و به اصطلاح عدالت در نظام‌های سلطه‌گر و جبار لزوما به دنبال اجرای عدالت نیست، بل هدف اصلی آن تنبیه بدنی فردی است که سلطه‌ی پادشاه یا نیروی حاکم را نپذیرفته یا به سخره و سُبکی گرفته است. در این متن فرد متهم که به دلیل به‌هم‌زدن سلطه‌ی قدرت حاکم در جامعه محکوم شده است، سزاوار مجازات پنداشته می‌شود.

فوکو در جای دیگر مراقبت و تنبیه می‌نویسد: «تعذیب در مراسمی تمام‌عیار از فتح جنگ انجام می‌گرفت؛ اما همچنین به منزله‌ی هسته‌ی نمایشی [پرفورماتیو] در اجرای یکنواخت خود، حاوی یک صحنه‌ی رویارویی بود: کنش بی واسطه و مستقیم جلاد بر بدنِ عذاب‌دیده. البته کنشی ضابطه‌مند، زیرا عرف، و نیز اغلب به صراحت، حکم مراحل اصلی آن را تعیین و تجویز می‌کردند. با این حال، تعذیب چیزی از نبرد را حفظ کرده بود. جلاد نه تنها مجری قانون بلکه نمایش‌دهنده نیرو بود؛ جلاد عامل خشونتی متناسب با خشونت جرم بود، برای آنکه بتواند بر خشونت جرم مسلط شود، جلاد رقیب مادی و جسمی جرم بود. رقیبی گاه با شفقت، گاه با شقاوت.»

به باور فوکو جلاد فقط اجراکننده‌ی مجازات به عنوان ناظم نیروی حاکم نیست، بل نمایش‌دهنده‌ی قدرت آن بر چگونگی رام‌ساختن عصیان‌گران و خاطیان نیز هست. اجرای شکنجه تحت نام عدالت، متناسب و مترادف با خشونت و محکوم نیز هست؛ اگر محکوم واقعاً مرتکب جرمی شده باشد و صرفاً متهم به ایستادگی در برابر قلدری نهاد قدرت نبوده باشد!

فوکو باور دارد که مخاطب این نمایش و پیام، مردم و بدنه‌ی دورافتاده از نظام‌اند؛ محکومانی به تابعیت از قدرت نظام: «در مراسم تعذیب شخصیت اصلی [نمایش] مردم‌اند که حضور واقعی و بی‌واسطه‌ی شان برای اجرای این مراسم ضروری است. تعذیبی که همگان از آن باخبر باشند اما به‌ طور مخفیانه اجرا شود، معنایی ندارد. دادنِ سرمشق و درس عبرت هدف بود، آن‌هم نه فقط با دادنِ این آگاهی که کوچک‌ترین جرم به احتمال زیاد تنبیه می‌شود؛ بل با برانگیختن رعب و وحشت از طریق نمایش قدرتی که با تمام نیرو، خشم خود را بر مجرم وارد می‌آورد: در آیین دادرسی کیفری دشوارترین مرحله تحمیل کیفر است؛ این هدف و غایت و تنها ثمره‌ی آیین دادرسی از رهگذر عبرت‌دادن و ایجاد رعب است اگر کیفر به درستی در مورد مجرم اجرا شود.»

صحنه‌های برگزاری اعدام، سنگسار و شلاق افراد به ویژه زنان در استادیوم‌های ورزشی توسط طالبان در افغانستان، از یک‌سو مصادیق بارز نمایش قدرت مطلقه برای کنترل، استثمار و انقیاد بدن‌ها است و از دیگرسو، به‌ واسطه‌ی خلق رعب و وحشت، دسترسی بی‌قید و شرط در حوزه‌ی خصوصی و عمومی جامعه را تسهیل و تسجیل می‌بخشد.

در نظام‌های تئوکراتیک و غیردموکرات، قدرت از یک‌سو به‌ واسطه‌ی اعمال انواع و اشکال مجازات‌های بدنی در عرصه‌ی عمومی آن در جامعه حفظ و اجرا می‌شود، هم از طرفی، برای استحکام قدرت سعی در ایدئولوژیک‌سازی نهادهای آموزشی و دستگاه‌های رسانه‌ای می‌ورزد. از این‌رو، در نظام‌های مدرن برعکس نظام‌های تئوکراتیک، حفظ و تحکیم قدرت از امکانات غیرمستقیم و نامرئی دانش-قدرت بهره می‌گیرد. اما رژیم مطلقه‌ی طالبان، از هر دو شیوه به‌هدف تثبیت قدرت‌شان کار می‌گیرند: تنبیه بدنی و موازی با آن ایدئولوژیک‌سازی جامعه در نهادهایی چون خانواده، مکاتب، مدارس، دانشگاه‌ها، رسانه‌ها و سایر حوزه‌های اجتماعی. چنان‌چه طالبان پس از سلطه‌ی مجدد بر افغانستان تا سال ۲۰۲۴ نزدیک به بیست و یک هزار مدرسه‌ی اسلامی راه‌اندازی‌ کرده‌اند، این آمار در همین اواخر به چهل هزار مدرسه در سال جاری افزایش یافته است. براساس مستندات، آنان با تغییر نصاب تعلیمی و تحصیلی افغانستان در پی ترویج بنیادگرایی، افراطیت مذهبی، تندروی و تروریسم در افغانستان‌اند. ذیل همین رویکرد، طالبان اداره‌ای با نام «اداره‌ی امر به معروف و نهی عن‌المنکر» ایجاد کرده‌اند و به پاییدن و کنترل حوزه‌ی خصوصی و عمومی مردم می‌پردازند. این شکلی از نظارت نهاد قدرت و مصداق بارزی از نهادینگی دانش-قدرتی است که فوکو برای حفظ رویکردهای سلطه در مراقبت و تنبیه در پی توضیح آن است.

چنان‌چه گفته شد، فوکو در بازشناسی سویه‌های مجازات در سیستم‌های قدرت، مجازات را تابع منطق قدرت و دانش می‌داند. گئورک روشه و اتو کیرشهایمر اما از این دریافت فراتر رفته و معتقد استند نظام‌های متفاوت تنبیهی با نظام‌های تولیدی‌‌یی که آن نظام‌های تنبیهی در آن عمل می‌کنند ارتباط مستقیم دارند: «بدین ترتیب، نقش سازوکارهای تنبیهی در اقتصاد بردگی فراهم آوردنِ نیروی‌کار اضافی و ساختن بردگان «غیرنظامی و مدنی» در کنار بردگان حاصل از جنگ‌ها و تجارت است؛ در دوران فئودالیسم که در آن پول و تولید توسعه‌ی چندانی نیافته بود، شاهد رشد ناگهانی مجازات‌های بدنی استیم، گویی در بیشتر موارد، بدن تنها چیز قابل دسترس است؛ با توسعه‌ی اقتصادی تجاری، دارالتادیب‌ها( نوانخانه، سپین هویس، یا راسپ هویس)، کار اجباری و کارگاه کیفری ظاهر شدند. اما از آنجا که نظام صنعتی نیازمند بازار آزادِ نیروی کار بود، سهم کار اجباری در سازوکارهای تنبیهی سده‌ای نوزدهم کاهش یافت و بازداشت و توقیف با هدف اصلاح جای آن را گرفت.»

 

روح؛ ابزار غیرقهری برای اعمال قدرت حاکم

مسدود شدن مکاتب و دانشگاه‌ها به روی زنان و افزایش رو به‌ رشد مدارس دینی ذیل امارت اسلامی طالبان، گواهی از پروژه‌‌ی نهادینه‌سازی اسلامیسم به‌ مثابه‌ی شکلی از دستگاه ایدئولوژیک در افغانستان است. پروژه‌ای که به‌ واسطه‌ی امر به معروف و نهی از منکر و دیگر سازوکارهای نظارتی، مسئولیت تفتیش عقاید را به زنان در نقش مادران می‌سپارد و در واقع از رهگذر زنان به‌ مثابه‌ی محکومان و هم‌زمان مجریان این شکل از پرورش اجتماعی (ایدئولوژیکی) به کودکان (نیروی انسانی نسل‌های بعدی) منتقل می‌کنند. زنان در این مدارس نه تنها آموزش می‌بینند که چگونه بدن زنانه را به مثابه‌ی ابژه‌ی زیر تسلط و تمکین مرد و قدرت مردسالار و ایدئولو‌ژی دینی ببینند، که هم‌چون اجراگران و کارگزاران اصول و احکام این جهان‌بینی، آن را به فرزندان‌شان نیز می‌آموزانند.

با این حال، طالبان برای محرومیت زنان از مکاتب و دانشگاه‌ها بهانه‌ی ثابت و یک‌دستی ندارند. گاه تغییر ساختار نصاب آموزشی را بهانه قرار داده‌اند. گاه مکاتب و دانشگاه‌ها را نشانه‌های نظام کفری و حرام می‌خوانند. گاه زنان را «فتنه‌گری» می‌خوانند… همه‌ی این بهانه‌ها در پی توضیح این نگر تاریخی ایدئولوگ و مردسالارانه است که معتقدند حضور زنان طهارت و عصمت جامعه را به‌خطر می‌اندازد. آنان بارها در توجیه فرامین ضدزن خود اعلام کرده‌اند که تردد زنان در جامعه باعث انحراف اخلاقی، شهوت‌‌گرایی و ناپاکی جامعه‌ی اسلامی می‌شود. برای نمونه طالبان به تاریخ ۱۰ اسد ۱۴۰۳ «قانون امر بالمعروف و نهی از منکر» که شامل یک مقدمه، ۴ فصل و ۳۵ ماده است و براساس فرمان رهبر مخفی آنان توشیح شده است، رونمایی و به اجراء گذاشته‌اند. طالبان ذیل این قانون، تقریبا همه‌ی امور زندگی مردم به ویژه زنان را ذیل یک‌دست‌سازی پوشش، رفتار، گفتار، تردد، سفر، کار، آموزش و غیره با شعار «اصلاح‌سازی» و «پاک‌سازی» جامعه، نظارت و اجرایی می‌کنند. فوکو این شگرد قدرت را «روح» می‌نامد. البته منظور فوکو از روح آن مفهوم متافیزیک، جوهر غیرمادی و الهیاتی نیست که موضوع ادیان به ویژه ادیان ابراهیمی‌ است، نه هم مغز مادی و نه هم روان‌شناختی. روح در اندیشه‌ی فوکو نوعی ذهنیت‌سازی و تحمیل جهان‌بینی قدرت حاکم است که از طریق دستگاه‌های غیرقهری ایدئولوژیک بر چگونگی تشکیل ساختار عقیدتی و رفتاری افراد تاثیر می‌گذارد. به بیان دیگر، روح نقش قدرت حاکم را در جهان‌بینی و عقاید افراد بازی می‌کند. این روح از طریق نهادهای اجتماعی چون مدارس، مکاتب/دانشگاه‌ها، مساجد، ارتش، زندان‌ها و غیره اعمال می‌شود‌.

به‌ هرحال، فوکو این ایده را چون‌این توضیح می‌دهد: «برعکس، روح وجود دارد، روح واقعیتی دارد، و همواره با عملکردِ قدرت در پیرامون و بر سطح و درون بدن تولید می‌شود، قدرتی که بر تنبیه‌شدگان اعمال می‌شود— و به‌ طور کلی‌تر، بر کسانی اعمال می‌شود که مراقبت می‌شوند، بر کسانی که تربیت و اصلاح می‌شوند، بر دیوانگان، بر کودکان، بر دانش‌آموزان، بر دارالتادیبی‌ها، بر کسانی‌که به دستگاه تولید بسته می‌شوند و تمام طول زندگی‌شان کنترول می‌شوند. …. این روح واقعی و غیر جسمانی به هیچ رو جوهر [substance] نیست؛ بلکه عنصری است که در آن اثرهای نوعی قدرت و ارجاعی به یک دانش به یکدیگر پیوند می‌خورند. چرخ‌دنده‌ای که از رهگذر آن، مناسباتِ قدرت دانشی ممکن را موجب می‌شود و دانش اثرهای قدرت را تدوام می‌بخشد و تقویت می‌کند. بر اساسِ این واقعیت-مرجع، مفهوم‌های گوناگونی پی‌ریزی شده و حوزه‌های تحلیل مجزا شده‌اند: روان، ذهنیت[سوبژکتویته]، شخصیت، آگاهی و غیره؛ بر اساس این واقعیت-مرجع، تکنیک‌ها و گفتمان‌های علمی بنا شده‌اند؛ بر پایه‌ی آن، ادعاهای اخلاقی انسان‌گرایی[اومانیسم] شکل گرفته‌اند. اما نباید دچار اشتباه شد:  برخلاف توهم متالهان، انسان واقعی، [این] ابژه‌ای دانش، تامل فلسفی یا دخالت تکنیکی جایگزین این روح نشده است. انسانی‌که از او برای ما سخن می‌گویند و ما را به آزادسازی‌اش فرا می‌خوانند، پیشاپیش در خودش معلول انقیادی[assujettissement] به مراتب عمیق‌تر از خویش است. «روح»ی که در او ساکن است و به او هستی میدهد، خود قطعه‌ی است در تسلطی که قدرت آن را بر بدن اعمال کند. روح معلول و ابزار کالبدشناسی سیاسی است؛ روح زندان بدن است.»

 

نتیجه‌گیری

آن‌چه از آرای مطرح شده می‌توان استخراج کرد این است که طالبان به حیث مجریان نظام جبار، مردسالار و تمامیت‌خواه اسلامی طبق آموزه‌‌های تنگ و بسته‌‌ی دین اسلام باورمندند که سلطه‌ی حکومت نمایندگان الهی در جامعه می‌بایست بدون قید و شرط پذیرفته و اجرا شود؛ زنان از منظر اسلام موجودات محکوم به اطاعت از مردان به‌ مثابه‌ی قیم‌شان هستند. زنان از حقوقی چون حق پوشش، روابط جنسی اختیاری، تعلیم، تحصیل، کار و بالاخره حق انتخاب شدن و انتخاب‌ کردن بنا بر جنسیت‌شان به‌ گونه‌ی ساختاری محروم شده‌اند. طالبان زنان متمرد را با اجرای محاکمه‌های صحرایی چون سنگ‌سار، شلاق و… به‌ شدیدترین و شنیع‌ترین اشکال مجازات بدنی و تنبیه می‌کنند. همین‌طور در تطابق با تئوری روشه و کیرشهایمر، از نگاه اسلام زنان موجود حقیر، ناتوان، فتنه‌گر، ضعیف‌الجسم و ضعیف‌العقل پنداشته می‌شوند که ظرفیت و توانایی مدیریت و انجام کارهای بیرونی و اجتماعی را ندارند. بر اساس این نگاه از کار خانگی آنان به‌ کلی ارزش‌زدایی شده و از این‌رو بدن آنان منحیث شی‌ءای ارزان و بی‌ارزشی تلقی می‌شود که سود چندانی به حکومت اسلامی نمی‌تواند تولید کند. بنا بر این، زنان در صورت بروز کوچک‌ترین سرکشی از اصول و اخلاق اسلامی، بهانه‌ی خوبی برای مجازات بدنی و اجرای دیگر سیاست‌های حذفی به‌دست خواهد داد. در این منظر حتا می‌توان محرومیت دسترسی به خدمات صحی و شفاخانه‌ها را نیز در پیوند با اصل سودگرایی اقتصادی بدن‌های زنانه برشمرد. فهم این نکات شاید در پاسخ به‌ این پرسش که چرا نزد طالبان کرامت، سلامت و زندگی زنان به مثابه‌ی بدن‌های بی‌ارزش‌شده تلقی می‌شود، موثر باشد.

 


 

منابع