مقاومت بومی، ارزش جهانی؛ نگاهی به مبارزه‌ی متقاطع زنان افغانستان

زهرا موسوی

در چهارمین سالگرد سلطه‌ی دوباره‌ی طالبان در افغانستان، ضروری است که وضعیت زنان افغانستان را مورد بازبینی و بازاندیشی قرار دهیم. گزارش‌های رسانه‌‌های جریان اصلی، زنان افغانستان را غالبا به عنوان قربانیان بی‌دفاعی تصویر می‌کنند که باید از سوی نجات‌دهنده‌ی غربی آزاد شوند. این بازنمایی‌های کلیشه‌ای اما اصل پیچیدگی و گوناگونی مقاومت و عاملیت زنان افغانستان را به‌مثابه‌ی بخشی از مبارزه‌ی فراملی و جهانی جنبش فمینیستی انکار یا پنهان می‌کند.

سخن گفتن به جای فرودستان با داعیه‌ی نمایندگی از آنان همواره با این خطر همراه است که همان خاموشی‌ای را بازتولید کند که گویا قصد شکستن آن را دارد.

بدیهی‌ است که هدف نویسنده از نوشتن این مطلب این نیست که به زنان افغانستان «صدا» بدهد، بل نقد آن نظام‌هایی است که چه از رهگذر جنگ‌های امپریالیستی، چه حکومت‌های اقتدارگرا و چه برنامه‌های امدادرسانی نئولیبرالی صدای آنان را مصادره می‌کنند. چنان‌چه به گواه تاریخ، بدن زنان افغانستان بارها به سلاخی در جنگ‌ها و کشمکش‌های ایدئولوژیک بر سر اثبات اصالت و هویت ملی قدرت‌های بومی، منطقه‌ای و جهانی بدل شده است. نمونه‌ی معاصر این سلاخی، حوادث پس از یازدهم سپتامبر است. ایالات متحد با اهتزاز عکس‌هایی از «زن افغانِ محجبه» مداخله‌ی نظامی خود را ذیل نجات وی از رژیم آپارتاید جنسیتی با ارمغان دموکراسی و آزادی تبلیغ و توجیه می‌کرد، اما در فرجام همان زنانِ محجبه را دو دهه بعد از سر مصلحت، رها و به طالبان اهدا کرد.

این واگذاری البته تجربه‌‌ای تکین نبوده و نیست. از دوران پسامشروطه در زمان امان‌الله خان در دهه‌ی ۱۹۲۰ تا اعطای سهمیه‌های جنسیتی پس از ۲۰۰۱، زنان افغانستان و کالبد آنان بارها به‌عنوان نماد ترقی و توسعه‌طلبی روند مدرنیزاسیون غربی در کانون سیاست‌های حکومتی قرار گرفته است. این برنامه‌ها و بازنمایی‌هایی از بالا اما به ندرت از دل جامعه و مورد حمایت اقشار متکثر اجتماعی قرار داشته است. از این‌رو، مفاهیم ذیل عدالت اجتماعی، برابری جنسیتی و… اغلب به سیاست‌های نخبه‌گرایانه، مرکز‌محور و طبقاتی‌ای محدود مانده که در بسا موارد با دخالت نظامی یا سیاسی خارجی گره خورده که نتیجه‌‌ی آن کنارگذاری خود زنان به‌عنوان عاملان و کنشگران مستقل در فرایندهای گذار بوده است.

دهه‌ها جنگ نظامی، از اشغال شوروی تا جنگ‌های منتسب به جنگ‌های داخلی و سپس حضور ائتلاف ن‍ظامی ناتو، امکان سازمان‌دهی، مبارزات بومی و تشکیلاتی زنان را دچار نوسان و بحران کرد. در این میان، زنان جامعه‌ی شهری که دسترسی بیشتری به آموزش و امکانات مراکز داشتند، اغلب بر «نمایندگی» و «بازنمایی» در عرصه‌‌های عمومی تمرکز می‌کردند، در حالی که زنان در جغرافیای غیرشهری و جوامع پیرامونی اغلب با مساله‌ی بقا و تمرین تاب‌آوری در زیست‌ محیط‌های بومی‌شان هم‌چون تامین غذا، امنیت و خدمات درمانی مواجه بودند. این شکاف، پیش‌فرض‌های تقلیل‌گرایانه و هویت‌باورانه‌ در باره‌ی وضعیت زنان را تعدیل کرد و نشان داد که استراتژی‌های مقاومت زنان به‌شدت به شروط و شاخص‌هایی چون جغرافیا، طبقه و… وابسته‌اند. با این‌حال، آن‌چه به‌مثابه‌ی امری مسلم در مورد زنان افغانستان بارها به‌ اثبات رسیده، تمرین مستمر تاب‌آوری جمعی آنان در برابر اشکال درهم‌تنیده‌ی تبعیض ساختاری است. اشکال سرکوبی که گونه‌های مقاومت ویژه‌ی خود را در پی داشته و از ایجاد مدارس مخفی در دور نخست طالبان تا کارزارهای آموزش آنلاین و همراهی در مبارزات اجتماعی در زمان اشغال شوروی و…، همه اشکالی از مقاومت روزمره‌ی زنان افغانستان‌ بوده‌اند که اغلب هم درج، ثبت و مستند نمی‌شدند.

 

مرزهای مرئی و نامرئی فمینیسم سفارشی و اِن‌جی‌اویی

پس از ۲۰۰۱ و با ورود انبوه سازمان‌های غیردولتی و بودجه‌های کلان بین‌المللی، برابری جنسیتی به‌سوی گفتمان هویتی ـ حقوقی ذیل برنامه‌های «توانمندسازی» تغییر جهت یافت. اغلب سیاست‌گذاری‌ها و برنامه‌های متاثر از نئولیبرالیسم جهانی، بر همان کارشیوه‌های فمینیسم سفید مرکزگرای غربی استوار بود: مشاهده‌پذیرشدن، کارآفرینی، موفقیت فردی و آموزش رهبری. آن‌چه که در اغلب موارد با اولویت‌ها و واقعیت‌های اجتماعی-اقتصادی زنان افغانستان انطباق و ارتباط ارگانیکی نداشت.

در این‌باره مواضع نقادانه‌ی فمینیست‌های جنوب جهانی چون آرونداتی رای و جایاتی گوش درست و دقیق بود. چنین پروژه‌هایی بیشتر برای گرمی «بازار جنسیت» کارآمد است و اغلب مصرف بیرونی دارد تا ربطی به اراده‌ی معطوف به عمل در حل بحران‌‌ها و نیازهای محلی و بومی داشته باشد. این امر چنان‌چه پیش‌بینی می‌شد، شکاف طبقاتی را در میان افغانستان عمیق‌تر کرد: زنانی که کدهای زبانی اِن‌جی‌اوها و ادبیات اهداکنندگان غربی و سازمان‌های‌شان را می‌دانستند، در معادلات کلان سیاسی و اقتصادی اغلب منتفع و مرئی شدند و دیگران… در سایه ماندند و حتا بیش از پیش نامرئی گشتند. فساد گسترده و رسوایی‌های مالی طرح‌هایی چون پروژه‌ی PROMOTE ایالات متحد نیز سرخوردگی و نارضایتی عمومی به‌ویژه در میان زنان پیرامون را تشدید و راه را برای احیای گفتمان نیروهای واپس‌گرا بیش از پیش هموار کرد. طالبان از این بی‌اعتمادی عمومی بهره بردند و با شعار «دفاع از اخلاق» در برابر «مبارزه با فساد» سلطه‌ی پدرسالارانه‌ی ایدئولوژیک خود را تحکیم کردند.

 

نان، کار، آزادی

با تمام این تفاسیر، زنان افغانستان چون همیشه رخنه‌هایی برای پیش‌روی آرام‌ در بطن بحران انسانی جاری جستند و منفعل نماندند. چنان‌چه پس از بازگشت طالبان در ۱۵ آگوست ۲۰۲۱، موج تازه‌ای از اعتراضات در شهرهایی چون هرات، مزارشریف، جلال‌آباد، پکتیا، کابل و .. شکل گرفت. زنان، از میان اصناف و اقشار مختلف: از معلمان و پرستاران تا دانشجویان و فروشندگان و کارمندان، با شعار «نان، کار، آزادی» به خیابان آمدند. با توجه به کثرت صنفی این جنبش، پرواضح است که این یک حرکت نخبه‌گرایانه‌ی صرف نبود. بسیاری از این زنان که خود را «زنان معترض» می‌نامند، خود را از منظر هویتی، فعال سیاسی یا کارگزار حکومتی نمی‌دانستند و اغلب پشتوانه‌ی نهادی یا رسانه‌ای و طبقاتی آنان را نیز نداشتند. این زنان با آگاهی کامل از امکان سرکوب طالبان و تجربه‌ی خشونت عریان، بدون کم‌ترین انتظاری برای دریافت حمایت جهانی در برابر نیروی سرکوب‌گر طالبان مقاومت کردند. آنان در حرکتی تاریخ‌ساز به خیابان آمدند: بسیاری بازداشت، شکنجه، کشته و یا ناگزیر به زندگی مخفی و حتا خودکشی شدند.

این جریان در بسیاری از وجوه خود، مصداق همان نظریه‌ هست که آصف بیات، جامعه‌شناس و نظریه‌پرداز به آن «نا-جنبش» می‌گوید: شکلی پراکنده اما پیش‌رو از «کنش سیاسی» و «پیش‌روی آرام» که از دل تجربه‌های روزمره‌ی مردمانی برمی‌خیزد که زندگی‌شان زیر بار تبعیض و تعذیب ساختاری از هم گسسته و فرسوده است. درک این مفهوم نظری و ظرفیت‌های آن، در شناخت آن‌چه در افغانستان جریان دارد امری کلیدی است. برای فهم اشکال متکثر مقاومت/سرکوب زنان افغانستان نیاز است که بر اشکال نامرئی‌تر «نافرمانی»،‌ «تاب‌آوری» و«چانه‌زنی» آنان نیز نور تابانده شود.

 

الزام همبستگی اخلاقی

آن‌چه مسلم است این واقعیت است که زنان افغانستان هنوز از پای ننشسته‌اند. طی چهار سال پسین، با وجود تمام محدودیت‌ها، موانع و در فقدان تمام حمایت‌های حداقلی و امکانات نهادی در کابل، هرات، مزار و دیگر شهرها اغلب برای سازمان‌دهی، مستندسازی و هماهنگی از فناوری ارتباطی و ابزارهای دیجیتالی استفاده کرده‌اند. در مناطق غیرشهری البته با وجود محدودیت اینترنت و نظارت سخت‌گیرانه‌ی شبکه‌های پنهان حمایتی، زمینه‌‌های آموزش‌ خانگی یا چانه‌زنی با متنفذان و مسئولان محلی به هدف بازگشایی مدارس محلی را به کار گرفته‌اند. در این میان، هنوز و با گذشت چهارسال از سوی نیروهای مدعی و فعال در بیرون از افغانستان برای پشتیبانی از این ناجنبش‌ فمینیستی اقدام چندانی صورت نگرفته است. خاصه به‌ اصطلاح متحدان جهانی آنان هنوز در اغلب موارد از نگاه فرادستانه و تقلیل‌گرانه‌‌شان در باره‌ی وجود بالقوگی مبارزه‌ی فمینیستی زنان در افغانستان دست نشسته‌اند.

آن‌چه ما اکنون به‌مثابه‌ی بخشی از بدنه‌ی فراملی مبارزه‌ی جهانی زنان به آن نیاز داریم، اشکالی از همبستگی‌ ‌فمینیستی است که در خدمت تولید و بازتولید گفتمان مسلط قدرت نباشد. مطالبات و شیوه‌های بومی مبارزات زنان افغانستان را در متن فرصت‌ها و فضاهایی که آنان خلق می‌کنند به‌رسمیت بشناسد. زنان را به‌‌مثابه‌ی سوژه‌های فعال بازشناسی کند. فمینیسم را به‌عنوان نیرو و نظریه‌ای فراملی و فراهویتی در خدمت آرمانی جمعی ببیند. از مسند دانای کل پایین شود که بتواند فعالانه به صدای‌های دیگر از گوشه و کنار گوش فرادهد. بیاموزد و تجربه‌ی مبارزه را در میدانی وسیع‌تر از مرز و هویت و ملیت تمرین کند.

 

به‌سوی همبستگی فراملی

چنان‌چه اشاره‌ شد، برای فهم تاریخ مبارزات زنان افغانستان به‌مثابه‌ی بخشی از جنبش جهانی، لازم است در باره‌ی الگوهای غربی که محدود به مقوله‌ی «عاملیت» در ساحت نمادین بازنمایی و توانمندسازی فردی متمرکزند، بازاندیشی شوند. فمینیسم فراملی باید واقعیت‌هایی چون امپریالیسم، میلیتاریسم، طبقه و منطق نژادپرستانه را در قالب مداخلات بشردوستانه لحاظ کند. تنها این رویکرد است که تصویری دقیق‌تر و ضرورت همبستگی جهانی فمینیستی را برجسته‌ و عیان می‌سازد. چنان‌چه تجربه‌ی زنان افغانستان پدیده‌ای انتزاعی و منزوی از سرنوشت جمعی زنان نیست؛ بازتاب روند روبه‌رشد راست‌گرایی در نظام‌های سلطه‌ی جهانی است. هرچند به‌ دلایل ژئوپلیتیک، زنان افغانستان از مرزهای ایران تا ایالات متحد در صف نخست این تحولات قرار داشته و دارند، اما آنان صرف قربانیان منفعل یا نمادهایی برای قدرت‌نمایی مدعیان نجات‌دهنده‌ی گفتمان‌های حقوق‌بشری و غربی نیستند. آنان در بستر تاریخی و مادی خودشان صاحب اندیشه، عمل و در خط مقدم مبارزه هستند. اشکال مقاومت‌شان چه در قالب تدویر کلاس‌های مخفی و چه در اعتصاب غذا، چه در نجواهای سرپیچی از کدهای اخلاقی و چه در شعارهای بلند خیابانی، ادامه دارد.

بر ما است که در زمانه‌ای که رژیم‌های اقتدارگرا در سراسر جهان متحد و منسجم وارد قلمرو قدرت می‌شوند و دستاوردهای فمینیستی را‌ صرف نظر از جغرافیا و مرزها و… در اقلیم تحت کنترل‌شان به عقب می‌رانند، ما به مغاک‌ها نور بتابانیم. در باره‌ی آن‌چه چشم‌ها و گوش‌های‌مان هنوز برای دیدن و شنیدن‌اش عادت ندارد، تامل و تعمق کنیم. مبارزه‌ی خواهران‌مان در افغانستان، ایران، غزه و… را نه به‌مثابه‌ی رویدادی پیرامونی که در متن تحولات جهان بازشناسیم. مطالبه‌ی مشروع آنان «نان، کار، آزادی» را نه به‌مثابه‌ی خواسته‌ای محلی و محدود که به‌عنوان بخشی از نوید و ندای مبارزه‌ی تاریخی و جهانی‌مان بازیابیم و از آن رهگذر به آینده‌ و افق مشترک فمینیستی‌ که تحقق برابری، آزادی و عدالت برای تمام گروه‌های سرکوب‌شده خاصه زنان است، نظر بیافکنیم.