رنج به‌مثابه‌ی حق؛ درنگی بر عدالت، فیگور مهاجر و حافظه‌ی حذف‌شده در ایران معاصر

صابره اعتبار

در فلسفه‌ی معاصر، به‌ ویژه از نیمه‌ی دوم قرن بیستم به این‌سو، مفهوم «رنج» از جایگاه صرفا اخلاقی یا فردی به سطح معرفت‌شناختی، هستی‌شناختی و سیاسی ارتقا یافته است. در فلسفه و جامعه‌شناسی، متفکران بسیاری بر آن‌اند که رنج را نه امری شخصی و احساسی، بل امکانی برای شناخت، دگرگونی و نقد اجتماعی باید دانست.

مارتا نوسبام با رویکرد فلسفی-روان‌شناختی، رنج را در مرکز نظریه‌ی عدالت و تربیت دموکراتیک قرار می‌دهد. از نظر او، آموزش در یک جمهوری واقعی، بدون پرورش توانایی تصور درد دیگری، ناقص و حتا ناممکن است. او استدلال می‌کند که بلوغ انسانی و بنیان عدالت در گرو پذیرش یک قابلیت است: این‌که بتوان رنج دیگری را زیست یا دست‌کم به آن گوش داد.

در این نوشتار، قصد ندارم به شرح و تفصیل همه‌ی نظریه‌ها و نظام‌های فلسفی‌ای بپردازم که مواجهه با رنج دیگری را هم‌چون امکانی برای شناخت فهم می‌کنند. اندیشمندانی چون نوسبام، باتلر، کریچلی، مالابو و بسیاری دیگر، هر یک از منظری متمایز به این پرسش پرداخته‌اند که چگونه رنج و موضع‌گیری در قبال آن می‌تواند زبان، اخلاق، سیاست و اجتماع را دگرگون سازد.

ما در جهان بی‌حقیقت‌شده‌ای به‌سر می‌بریم، در جهانی که هر امر راستین به امری «نسبی» و «ساختگی» یا حتا نامربوط تقلیل یافته است. فضای فکری ما با بحران همه‌جانبه مواجه است: بحران در آگاهی و شناخت، بحران در شهامت و اخلاق و بحران در وفاداری به امر انسانی. ما در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که در آن تمام امور مهم انسانی، تمام مفاهیم، پیش از آن‌که سخن بگویند، مصرف می‌شوند. حقیقت پیش از آن‌که شنیده شود، در بازار سیاست و رسانه به «برند» و «ابزار» تبدیل می‌شود. درد پیش از آن‌که به رسمیت شناخته شود، سانسور، پنهان یا بدتر از آن به سرگرمی بدل می‌شود. در چنین جهانی، رنج اکثریت مردمان و در آن میان رنج مهاجران افغانستانی تبدیل به امری عادی، روزمره و کالایی برای رد و بدل و تولید محتوا و… شده است. در این جهان امر انسانی دیگر مرکز داوری نیست، حاشیه‌ای است بی‌ارج که نه پرسشی برمی‌انگیزد، نه مساله‌ای می‌سازد و نه خللی در روند و نظم موجود ایجاد می‌کند. فقط هست، بی‌آن‌که ضرورتی برای دیدن یا پاسخ دادن به آن از سوی مسئولان احساس شود. درست در دل چنین وضعی که ساختارهای فرودست‌ساز می‌کوشد درد را انکار کند، بی‌صدا یا طبیعی جلوه دهد، دیدن و شنیدن رنج مهاجر یا آواره، دیگر یک ژست اخلاقی یا احساسی نیست، بل شرط نخستین وفاداری به واقعیت است.

در بسیاری از تحلیل‌های این‌روزها، اخراج دسته‌جمعی مهاجران افغانستانی و کلیت مساله، به شکل تقلیل‌گرایانه صرفا به اجرای قانون نسبت داده می‌شود. می‌گویند: قانون است که مهاجر غیرقانونی باید اخراج شود (در بسیاری موارد با تحقیر، آسیب روحی-روانی، حذف کرامت انسانی و ضرب و شتم فیزیکی توأم است).

در این بین، بسیاری قانون را با عدالت یکی می‌گیرند، حال آن‌که قانون در بسیاری از بزنگاه‌های تاریخی، ابزار توجیه‌گر تبعیض و ستم بوده است. آن‌چه که جامعه را به‌سوی عدالت می‌برد، نه اجرای بی‌چون‌وچرای قانون که جرات اخلاقی برای دیدن انسان ستم‌دیده است؛ درست آن‌جا که صداها خاموش‌اند و رنج‌ها نادیده‌گرفته‌شده‌اند. قانون در ذات خود  برساختی انسانی و بنابراین همواره مشروط به ساختارهای قدرت، سازوکار طبقه‌ی مسلط و منطق بقا است. از همین‌رو، هیچ قانونی را نمی‌توان فی‌نفسه عادلانه دانست، مگر آن‌که بتواند رنج به حاشیه‌رانده‌شدگان را نمایندگی کند و به کرامت آنان پاسخ بگوید. عدالت پیش از آن‌که اصل یا قاعده‌ای بیرونی باشد، یک وضعیت درونی است: وضعیتی از دیدن، شنیدن و پاسخ دادن به رنج همه. قانون می‌تواند چشم ببندد، می‌تواند سکوت کند، می‌تواند ستم یا تبعیض را به‌رسمیت بشناسد و در خدمت نظم مستقر آن را «قانونی» کند، اما در حافظه‌ی جمعی و ادراک فرودستانه‌ی جامعه نامشروع باقی بماند. آن‌چه ما را به عدالت نزدیک می‌کند، لحظه‌ای است که فرد در برابر سکوت قانون، زبانِ دیگری می‌شود. آن‌جا که بی‌قدرت‌ترین صدا شنیده می‌شود؛ آن‌جا که بدن‌های طردشده به مدد همبستگی جمعیِ سرکوب‌شدگان در میدان بازآفرینی اجتماعی حضور می‌یابند و آن‌جا که مسئولیت نه صرفا بر پایه‌ی مجوز که از دل نوعی هم‌دلی رادیکال برمی‌خیزد.

در فضای فکری مسلط، پرداختن به رنج مهاجران افغانستانی در ایران و هرکجای دیگر یا نادیده گرفته می‌شود یا در چارچوب‌های ساده‌سازی‌شده‌ای چون «همدردی از روی ترحم» به کلیشه‌ی «افغانی مظلوم» تقلیل می‌یابد. در این چارچوب‌های مسطح، رنج به‌جای آن‌که امر معرفتی، تاریخی و سیاسی تلقی شود، به نظامی از بازنمایی‌های نمادین تقلیل پیدا می‌کند که نه حقیقت رنج که تصور جامعه‌ی ایران را از مهاجر رنج‌کشیده بازتولید می‌کند. در چنین بستری، صحبت از رنج انسان فرودست که مصداق بارز آن مهاجران افغانستانی‌اند، یا بی‌اعتبار شمرده می‌شود، یا تنها زمانی شنیده می‌شود که به گفتمان‌های مشروعیت‌بخش پیوند بخورد. گویی رنج این فرودست‌ترین فرودستان در ایران تا وقتی به پشتیبانی نام‌های معتبر متصل نباشد، از مرتبه و سطح «درد شخصی» فراتر نمی‌رود و جایگاهی در میدان اندیشه باز نمی‌کند. در چنین نظمی از مشروعیت، برای شنیده‌شدن ابتدا باید رنج فلسفه‌پذیر شود، وگرنه سخن مهاجر فرودست چیزی فراتر از درد دل تلقی نمی‌شود. برای توضیح این مساله، از آرای آدورنو کمک می‌گیرم.

آدورنو در دیالکتیک منفی تاکید می‌کند که «رنج، تنها معیار حقیقت است»، حقیقتی که در بدن‌های زخم‌خورده و تاریخ‌های سرکوب‌شده ساکن است. او برخلاف فیلسوفان کلاسیک، رنج را صرفا یک مساله‌ی اخلاقی یا احساسی نمی‌بیند، بل آن‌را بنیاد حقیقت، آغاز تفکر و نقطه‌ی مقاومت در برابر ایدئولوژی و نظام سلطه می‌داند. او در دیالکتیک منفی می‌نویسد: «اجازه دادن به رنج برای سخن گفتن، شرط هر گونه حقیقت است… رنج، عینی‌ترین چیزی است که بر سوژه سنگینی می‌کند.» این گزاره از جمله کلیدی‌ترین گزاره‌ها در سنت تفکر انتقادی است، گزاره‌ای که نه تنها موضع آدورنو را در برابر فلسفه‌ی سنتی روشن می‌کند، بل دریچه‌ای برای فهم رنج به‌مثابه‌ی امر معرفتی، اجتماعی و سیاسی نیز می‌گشاید. این گزاره در حقیقت یک سنت دوهزارساله در فلسفه را به پرسش می‌کشد: اگر یک سوی حقیقت با شناخت عقلانی-ذهنی امکان‌پذیر باشد، سوی دیگر در تجربه‌ی رنج و در گواهی‌دادن به درد زیسته‌ی انسانی پدیدار می‌شود. بنابراین، از منظر آدورنو رنج و پرداختن به آن امری زاید یا بی‌ربط به تفکر نیست. سوژه‌ی رنج‌دیده حامل نوعی شناخت است، شناختی که از دل آسیب، رنج، درد، حذف یا نابودی برمی‌خیزد و اساسا در تعارض با نظام‌های دانایی مسلط قرار دارد. این شناخت حاشیه‌ای از موقعیتی برخاسته است که سوژه را در تقاطع شبکه‌های پیچیده‌ی قدرت که به سبب مواجهه‌ی مستقیم با نیروهای انضباطی، اقتصادی و نمادین دارای ادراک و قادر به آشکارسازی منطق‌های پنهان سلطه، تبعیض و نابرابری است، قرار می‌دهد. بر پایه‌ی این فهم، شناخت فیگور مهاجر یا سوژه‌ی در رنج، گونه‌ای از مقاومت معرفتی است، مقاومتی که در برابر انحصار تولید معنا و تسلط گفتمان‌های رسمی ایستاده است. از این زاویه، حرکت به‌سوی یک جامعه‌ی عادلانه در ایران، اتفاقا از دل مواجهه‌ی صریح، صادقانه و مسئولانه‌ با وضعیت مهاجران افغانستانی می‌گذرد. چرا که عدالت از بالا نمی‌آید، عدالت از جایی آغاز می‌شود که رنج، انباشته و بی‌صدا شده است.

در چهار- پنج‌دهه‌ی گذشته، مهاجران افغانستانی تنها «دیگری» نبوده‌اند. آن‌ها بخشی از پیکره‌ی رنج‌دیده‌ی جامعه‌ی ایران بوده‌اند. در جنگ،  فقر،  تحریم،  بی‌ثباتی  با مردم ایران شریک بوده‌اند. اگر چه نه در متن قانون اما در متن زندگی از جبهه‌های جنگ تا فاضلاب‌ها، از لشکر فاطمیون تا ساختمان‌های نیمه‌کاره، از خیابان‌های حاشیه‌ای تا مرگ در چاه‌ها و دفن بی‌صدا در گورستان‌های بی‌نام حضور داشته‌اند. در این معنا پرداختن به عدالت دیگر نه یک نظام بسته‌ی فلسفی یا انتزاعی که امری اکنونی و زمینی و در مواجهه‌ی راستین با رنج دیگری است که می‌تواند امکان اندیشیدن و تحقق تعادل اجتماعی را فراهم آورد.

از این منظر، آن‌چه مساله‌ی مهاجران فرودست افغانستانی در ایران را سزاوار گفت‌وگو و فاجعه‌ی اخراج دسته‌جمعی را شایسته‌ی مداخله می‌سازد، نه‌تنها جایگاه حقوقی یا تابعیت سیاسی آن (که البته بسیار اهمیت دارد)، بل درهم‌تنیدگی آن با «رنج مشترک» است. رنج مهاجر افغانستانی نه‌تنها موازی با رنج فرودست ایرانی که درهم‌تنیده با آن است. آن‌چنان‌که جداسازی این دو، نادیده گرفتن بخشی از تاریخ رنج ایران به‌شمار می‌آید.

در دهه‌های اخیر، ایران شاهد تحولات اجتماعی-اقتصادی‌ای بوده که بار نابرابر آن به  اقشار فرودست و حاشیه‌نشین از جمله مهاجران تحمیل شده است. مطالعات جامعه‌شناختی انجام‌شده نشان می‌دهد که کارگران مهاجر در بسیاری از صنایع و بخش‌های غیررسمی اقتصاد ایران، ستون فقرات نیروی کار و تولید ارزان بوده‌اند. از کار در کوره‌های خشت‌پزی، کارخانه‌های سنگ و ساخت و ساز گرفته تا کشاورزی و خدمات شهری. این واقعیت تاریخی بیان‌گر آن است که بدن مهاجر از لحاظ اقتصادی و اجتماعی نه بیرون از جامعه‌ی ایران که عمیقا در آن تنیده است. با این وجود، سیاست‌های محدودکننده و تبعیض‌آمیزی که مهاجران را به حاشیه رانده است، نه‌تنها آنان را از حقوق پایه محروم کرده که موجب شکاف عمیق‌تری در بافت اجتماعی ایران گشته است. این حذف بدن و رنج  مهاجر در حقیقت حذف بخشی از تاریخ مشترک ستم‌دیدگان ایران است، چرا که نادیده گرفتن رنج این جامعه‌ی انسانی به‌معنای پاک کردن بخشی از حافظه‌ی جمعی، انکار نقش آنان در ساختارهای اقتصادی و اجتماعی و چشم بستن به ابعاد گسترده‌ی نابرابری و خشونت ساختاری در ایران است.

از منظر تاریخی، حضور مهاجران افغانستانی در ایران هم‌زمان با مهم‌ترین لحظات بحران‌زای تاریخ معاصر این کشور بوده است: جنگ، تحریم، فروپاشی تدریجی رفاه اجتماعی، گسترش فقر و خشونت‌های ساختاری. در دل این بحران‌ها، بدن‌های فرودست – خواه ایرانی و خواه مهاجر- در معرض اشکال مشابهی از خشونت نهادی، حذف اجتماعی و بهره‌کشی اقتصادی قرار گرفته‌اند. در خیابان‌ها، زندان‌ها، کارگاه‌ها و بازارهای بی‌قاعده‌ی کار، رنج آن‌ها شبیه به هم و درهم‌تنیده است، تا آن‌جا که تمایز میان این رنج‌ها، بیش‌تر محصول گفتمان‌های سیاسی و تصنعی است تا بازتاب واقعیت زیسته‌ی آنان. از این منظر، جداسازی تجربه‌ی مهاجر افغانستانی از تاریخ رنج جامعه‌ی ایران نه فقط یک خطای تحلیلی که انکار یک حقیقت وجودی و اخلاقی است؛ حقیقتی که برپایه‌ی حافظه‌ی جمعی سرکوب‌شده‌ای بنا شده که حذف آن به‌معنای بی‌اعتبارکردن ادعای هرگونه عدالت‌خواهی است. در غیاب به‌رسمیت شناختن این پیوند تاریخی و ساختاری میان رنج‌ها از «عدالت» چیزی جز مفهومی توخالی و مناسکی باقی نمی‌ماند و دگرگونی اجتماعی در لباسی تازه بدل به بازتولید همان ساختارهای طرد و تبعیض می‌شود. گفتمانی که مهاجر را پس از پنج‌دهه هنوز «میهمان» می‌خواند، در واقع نه تنها او را از حق داشتن بر حافظه و مشارکت در تاریخ سلب می‌کند، بل جامعه‌ی میزبان را نیز از امکان شناخت خود و رهایی از چرخه‌ی سرخوردگی و انفعال و خشونت بازمی‌دارد.

این رنج مشترک و درهم‌تنیده، طی دهه‌ها به‌طور سیستماتیک در روایت‌های رسمی دانشگاهی، سیاسی و اجتماعی ایران حذف شده است. گویی مهاجران به‌رغم پیوند ناگسستنی‌شان با ساختارهای اجتماعی و اقتصادی ایران، در فضای عمومی و حافظه‌ی جمعی جایی ندارند. این نادیده‌گرفته‌شدن فراتر از فقدان حقوق قانونی، عملی است ناپیدا اما تعیین‌کننده در تثبیت نظم نابرابر و بازتولید خشونت‌های ساختاری.

بازخوانی این تجربه‌های فراموش‌شده و این حافظه‌ی خاکستری نه‌تنها وظیفه‌ی اخلاقی و انسانی است، بل کلید فهم و نقد عمیق‌تری از مناسبات و سازوکارهای قدرت و تبعیض در جامعه‌ی ایران است. هر بار که صدای مهاجر شنیده می‌شود، به نوعی پرده از واقعیت‌های سرکوب و نابرابری برداشته می‌شود. بازشناسی این رنج به ما امکان می‌دهد که مناسبات قدرت را نه به‌صورت ثابت و طبیعی که هم‌چون پدیده‌هایی تاریخی، متغیر و قابل دگرگونی ببینیم. چنین فهمی فضای نقد و مقاومت را در دل جامعه باز می‌کند و فراتر از گفتارهای نمادین امکان طرح سیاست‌های عادلانه را فراهم می‌آورد. بنابراین، خوانش مساله‌ی فرودستی مهاجران در ایران نقطه‌ی کانونی تحلیل عدالت اجتماعی در ایران است. مواجهه‌ی نظری با این رنج، به‌معنای پذیرش بخش فراموش‌شده‌ای از تاریخ و زیست اجتماعی ایران است که اگر نادیده گرفته شود، هر تلاشی برای تغییر بنیادین و واقعی محکوم به شکست خواهد بود. در نهایت، توجه به این مساله نه‌تنها صدای خاموش‌شدگان را باز می‌گرداند، بل باعث می‌شود جامعه‌ی ایرانی بتواند خود را به‌عنوان جمعیتی متشکل از سرنوشت‌های به‌هم‌پیوسته بازشناسد: سرنوشت‌هایی که پیوند مشترک رنج و امید به دگرگونی را در خود جای داده است.

در فلسفه‌ی عدالت، جوهر دگرگونی اجتماعی در بازسازی روابط قدرت و توزیع عادلانه‌ی منابع و فرصت‌ها است. زیرین‌ترین لایه‌های جامعه، یعنی فرودستان و محرومان، بیش‌ترین آسیب یا بهتر است بگوییم «ویرانی» را از ساختارهای نابرابر می‌بینند. به عبارت دیگر، این لایه‌ها همان محل وقوع و میدان اعمال عریان‌ترین جلوه‌های بی‌عدالتی‌اند. از منظر فلسفی، این وضعیت به‌ نوع «اصل اولویت‌گذاری عدالت» برمی‌گردد که معتقد است عدالت هنگامی تحقق می‌یابد که شرایط زیستی تحلیل‌رفتگان بهبود یابد. این اصل در نظریه‌های عدالت توزیعی و عدالت اصلاحی تاکیده شده و نشان می‌دهد که عدالت مساله‌ی کل جامعه نیست مگر آن‌که مساله‌‌ی پایین‌ترین قشرهای آن حل شود. برای نمونه، در ایالات متحد، جنبش‌های اجتماعی پایدار و تغییرات واقعی پس از آن رخ داده است که حقوق و شرایط مهاجران، اقلیت‌های قومی و طبقات پایین جامعه به‌رسمیت شناخته شده و اصلاح شده‌ است. در کشورهای اروپایی نیز اصلاحات اجتماعی واقعی هنگامی شکل گرفته است که وضعیت مهاجران و فرودستان به‌عنوان بخش بزرگ جامعه به‌رسمیت شناخته شده و شرایط زیستی آن‌ها بهبود یافته است.

توجه به مساله‌‌ی مهاجران و گشودن فضای گفت‌وگو در باره‌ی رنج و ستمی که بر آنان رواداشته‌شده، مستلزم یک‌نوع «بازخوانی انتقادی تاریخ اجتماعی» ایران است. این بازخوانی، برخلاف تاریخ رسمی که غالبا توسط نخبگان و قدرت‌مندان تولید و تثبیت می‌شود، به دنبال آشکار ساختن «لایه‌های سرکوب‌شده» و «فراموش‌شده»‌ی تاریخ ایران باید باشد. بنابراین، بازشناسی رنج مهاجران فرودست به‌معنای فروریختن مرزهای محافظه‌کارانه‌ی گفتمان غالب است که برای حفظ هژمونی خود، تمایز میان «خودی» و «غیرخودی» یعنی «ایرانی» و «افغانی» را بازتولید می‌کند. این بازشناسی با آشکار ساختن پیوندهای عمیق میان تجربه‌ی رنج مهاجران و ساختارهای قدرت-دانش، شرایط لازم را برای نقد و بازاندیشی بنیادین در نظم اجتماعی و سیاسی ایران فراهم می‌آورد.

این امکان را هم می‌توان در نظر گرفت که پرداختن به مساله‌‌ی مهاجران و شنیدن صدای آنان، صرفا یک عمل سیاسی یا انسانی نیست، بل اقدامی استراتژیک در جهت بازسازی حافظه‌ی جمعی و بازتعریف هویت ملی-اجتماعی که می‌تواند جامعه‌ی ایران را به‌سوی عدالت پایدار و تحول عمیق سوق دهد، است. در این معنا، مساله‌ی مهاجران نقطه‌ی کانونی بازخوانی و بازآفرینی تاریخ و سیاست ایران است. در این‌که تغییر حقیقی و دگرگونی ساختاری در جامعه‌ی ایران از زیرین‌ترین لایه‌های اجتماعی آغاز می‌شود – از همان جایی‌که رنج رسوب کرده، زبان شکسته و انسان به‌حاشیه‌‌‌ی هستی رانده‌شده – تردیدی نیست و در این لایه‌ی زیرین، مهاجران در کنار سایر فرودستان ایرانی نه‌تنها ساکنان خاموش فقر و تحقیر که حاملان بالقوه‌ی حقیقتی هستند که امکان رهایی را در خود نهفته دارند.

از این‌رو، تذکر این نکته لازم است که اگر مساله‌ی مهاجران افغانستانی را هم‌چنان مساله‌‌ی جداگانه، ویژه یا استثنایی بپنداریم، آن را از بستر تاریخی و اجتماعی‌اش جدا کرده‌ایم. درحالی‌که رنج این مهاجران به‌ویژه اکثریت فرودست چنان‌چه گفته شد، عمیقا در‌هم‌تنیده با رنج فرودستان ایرانی است: رنجی مشترک، اما با صور و اشکال متفاوت.

مهاجران افغانستانی در زنجیره‌ای از طرد اجتماعی، بهره‌کشی در کنار طبقات کارگر ایرانی، زنان سرپرست خانوار، کولبران، معلمان محروم، کودکان کار، گورخوابان، زاغه‌نشینان و ساکنان سکونت‌گاه‌های غیررسمی ایستاده‌اند. همه‌ی اینان، هر یک و به شکلی با بدنی که دیده و با صدایی که شنیده نمی‌شود، بار خشونت ساختاری را بر دوش می‌کشند. از همین‌رو، سخن گفتن از عدالت، بدون پیوند دادن مساله‌‌ی مهاجران به کلیت ساختار طرد و تبعیض در ایران چیزی جز بازتولید حذف و طرد نخواهد بود. حذف نظام‌مندی که با تفکیک مصنوعی مسایل، فهم کلیت را ناممکن می‌کند و شناخت را به تکه‌های جدا از هم فرومی‌کاهد. راه تغییر هم نه در این تفکیک که به‌واسطه‌ی مواجهه‌ی مستقیم و بی‌پیرایه با واقعیت برهنه است. نه با زیباسازی رنج، نه با رمانتیزه‌کردن فقر و ستم یا با «افغانی مظلوم» و «اتباع غیرقانونی» خواندن، بل با به‌رسمیت‌شناختن خشونت عریانی میسر است که در زبان و نهاد و نگاه و در بدن مهاجران دهه‌ها توسط سیستم حک شده است. بنابراین، آن‌چه نیاز است نه همدردی اخلاقی از بالا که پیوندی سیاسی و اگزیستانسیال با سوژه‌هایی است که بار زندگی غیرقابل زیست را سال‌ها بر دوش کشیده‌اند و اینک مجبور به اخراج دسته‌جمعیِ اجباری  شده‌اند. تنها زمانی که مساله‌ی مهاجر با مساله‌ی فرودستی و مساله‌ی فرودستی با کلیت ساختارهای ستم و طرد در ایران گره بخورد، می‌توان از امکان واقعی دگرگونی سخن گفت. عدالت در این معنا، دیگر وعده‌ای انتزاعی یا تعلیقی در آینده نیست، بل امری است اکنونی و زمینی که از درک رنج مشترک آغاز می‌شود و از دل همین پیکرهای آسیب‌دیده، همین زبان‌های لکنت زده و همین زیست‌های تحقیرشده، راهی به‌سوی رهایی می‌گشاید.