انسان مریض است چرا که بد ساخته شده
ما باید او را برهنه بخوابانیم
این طور میتوانیم این کرم ریز را که بهشکل هولناک آدمی را به خارش میاندازد
از او جدا کنیم
خدا
و همراه خدا
اندامهایش
در عوض شما اگر دوست دارید میتوانید من را به بند بکشید
اما هیچ چیزی بیفایدهتر از یک اندام نیست.
وقتی شما از او یک بدنبدوناندام ساختید
او را از تمام حرکات غیرارادیاش رها کردهاید
و به آزادی حقیقیاش بازگرداندهاید
آنتونن آرتو- پایان دادن به حکم خداوند
چه کسی تنومند است؟
معمولا داشتن تنی ستبر و بزرگ را به تنومندی معنا میکنیم. نخواهم گفت که اشتباه است، اما ورای این معنا که به یک نوع ریشهشناسی ساده اکتفا میکند، مفهومی امکان بروز یافته است که تنومندی را از معیاری مثل هیکل بزرگ، خارج میسازد.
پرداختن به بار مفهومی تنومندی از اینرو حایز اهمیت است که ماجراهایی از توانمندی را حکایت میکند. نسبت تنومند با توان، نسبتی علی-معلولی است. به این معنا که بیانگر داشتن توان به علت تنومندبودن است. ولی همانطور که گفتم، صرفا هیکل بزرگ نباید تداعیگر تنومندی و سپس داشتن توان باشد. توانایی، آنطور که از خود واژه برمیآید، مستلزم هیکل بزرگ نیست.
توان، جدا از معنای رایجاش که بیانگر قدرت بوده، بیشتر به قوت نزدیک است. تفاوت بین این دو واژه، مثل تفاوت نیروی بدنی و نیروی ماورای بدن است. مثل این است که از کسی بهخاطر قوت بدنیاش بترسیم (ترس از قوتاش) ولی از فرد دیگر که چندان هم تناور نیست، به این دلیل بترسیم که مورد حمایت افراد زیادی قرار دارد و اگر به او آسیبی برسانیم، کارمان ساخته است (ترس از قدرتاش).
همانطور که از قوت به واژگانی چون قوی، مقاوم و مقاومت میرسیم، واژهی فارسی توان نیز به تاب (تَو) یا تب (تَو) میرسد.
فرد تنومند کسی است که تاب بیشتری داشته باشد. داشتن هیکل بزرگ میتواند این تاب را فراهم آورد، اما این یکی از روشهای آن است. بدن پُرتاب به چیزی که بر آن تحمیل میشود تن نمیدهد، زیرا آن چیزی که تاب برمیدارد از همان نقطهی تاببرداشتگی قادر به فراروی میشود.
واژههای «تب» و «تاب» از لحاظ ریشهای یکی هستند، اما استفادههای متفاوتی را نیز امکانپذیر میسازند. وقتی هم که با هم در یک اصطلاح ترکیب میشوند، مثل «تبوتابداشتن»، این را میرسانند که تن در حال تابآوری تحت نیروی تحمیلی است.
چگونگی تابآوری مرتبط با ماجراهایی خواهد بود که برای تن رخ میدهد. بهطور نمونه، تنی که زیر فشار بار سنگین قرار دارد، همزمانی که خمیدگی اختیار میکند، همراه با گرمای زیاد است. معمولا در هنگام کار و جابهجاکردن چیزهای سنگین، تن نیاز دارد خودش را به حالتی از خمیدگی دربیاورد. در گرفتن چوناین حالتی، تن نه کاملا راست میایستد و نه اجازه میدهد که سنگینی به پاییناش ببرد. در این هنگام و موازی با پایداری تن به تاخوردگی، سوخت بالا رفته و با آب شدن شحمیات، نیروی ذخیره بهکار میافتد و این به دلیل تبی خواهد بود که تن را فرا میگیرد.
اینها اشاره به تواناییهای تن دارند. تواناییها به این معنا هستند که یک تن امکان بینهایت تاخوردن دارد. یک تن به توان بینهایت است و در تقابل با هر شرایطی ماجرایی میآفریند.
تاخوردن یا خمیدن حالتی به تن میدهد که بتواند زیر فشار سنگینی به تولید گرما بپردازد و در نتیجهی آن نیروی ذخیره بهکار بیافتد. این شیوهای است که انسان در طول هزاران سال در سفرها، کوچها، برگشتن از شکار و… در حمل بارهای سنگین آموخته است. شیوهای از مقاومت در برابر بارهایی که مجبور به حمل آن بوده است. نمیتوان گفت که خمشدن، تاخوردن، پیچیدن و از ایندست عملها که معمولا به دیدهی تحقیر نگریسته میشوند، تن دادن به نیروی تحمیلی است.
نمیتوان همزمان با تمام تن انقلابی شد
یک تن به توان بینهایت است. تن میتواند کارهایی بکند که هیچ وقت به آن فکر نکردهایم. مهم درک همهی این توانایی نیست. مهم توجه به شیوهی خودگردانیهایی است که توسط برخی اندامها انجام میشود. به این دلیل که هر اندام سازماندهی خودش را با شرایط دارد.
شکنجهگر میخواهد با قنداق کلاشینکف به صورت بزند. صورت میترسد و خودش را از مسیر ضربه میگرداند. در همینحال و با وجود خطر شدید و ترسی که در فضا هست، دستها بلند میشوند- بین شیء سخت و کوبندهای چون قنداق کلاشینکف و صورت قرار گرفته- صحنهی مقاومت را شکل میدهند.
چرا دستها نمیترسند؟ قطعا برای دست نیز شرایط ترس وجود دارد. بهویژه موقعی که میخواهیم کاری را انجام بدهد، اما شروع به لرزیدن میکند. با اینهمه، شرایطی هم وجود دارد که دست شجاعت خودش را بهکار میاندازد و در ثانیهای تصمیم و عمل را بههم میآمیزد. این کار سازماندهی متفاوتی را میطلبد. تن در هنگام چوناین حملهای بهعنوان یک ارگانیسم (سازمان اندامها) دارای عمل تدافعی کلی نیست. در این مواقع با سازماندهیهای تن مواجه هستیم که مثل کار دست در مثال، میتوانند کاملا خلاف انتظار باشند. این سازماندهیهای تن هر کدام با محاسبات بینهایت ریز پیرامون و شرایط، همواره در حال بازنگری و سامانیافتناند.
اندامها – تا زمانیکه عضویت بدن را تحت عنوان سازمان اندامها حفظ میکنند- نمیتوانند به ساحتی از کنش برسند. آنها همواره منتظر زیگنالها و دستورهای از پیش تعیینشده میمانند که پس از دریافت وارد عمل شوند. به همین دلیل، امکان دارد هرگز نتوانند از امکانهای کوچکی که فقط برای یک خودسازماندهی قابل روئیت است، استفاده کنند.
بنابراین، نمیتوان همزمان با تمام یک تن انقلابی شد. نمیتوان از تمام تن توقع داشت که در یک عملیات، مثل عملیات دفاع از صورت در برابر قنداق کلاشینکف، اشتراک کند. بسیاری اوقات، آنچه که بخشهایی از تن بهعنوان سازماندهیها انجام میدهند، آزاردهنده و دردآور است. به این دلیل که عملیات آنها بر اساس محوطهی حسی خودشان سازمان یافته است. زخمی که بر روی بازو یا آرنج ظاهر میشود و یا حتا شکستن استخوان بازو یا آرنج موقع قرار گرفتن میان قنداق کلاشینکف و صورت، یک عمل و برآمده از شرایط متفاوت است ولی هیچ کارکرد روشنی ندارد؛ مگر واکنشی در هیأت کبودی، آماسیدن، کجشدن (در صورت شکستن استخوان). یا اگر در ادامه که دیگر بخشهای تن مورد حمله قرار میگیرند، بخشهایی که در این صورت، شاید سبب ورود پاها و جمع شدن زانوها برای دفاع شوند، میتواند تضمینکنندهی چیزی نباشد و حتا این اعمال دفاعی- و البته ناگزیر- منجر به از کار افتادنشان شود. نباید به چنین صحنههایی از عملکرد اندامها آنگونه نگریست که به نیروهای دفاعی- از هر نوعی- مینگریم. درست است که عمل دقیقاً یک عمل تدافعی است، اما کبودی، آماسیدن، کجشدن استخوان در اثر شکستگی و همینطور از کار افتادن زانوها طوری که دیگر راست یا خم نشوند، همگی با شرایط متفاوتی شکل میگیرند و حتا اگر با همان دید تدافعی به آنها بنگریم، در برابر نیروهای متفاوتی رخ میدهند. هیچ کدام از این تواناییها قطعا و حتما مطابق با عملکرد تدافعی دست یا هر اندام دیگر که واکنشی در قبال حمله داده است، سازمان نمییابند، حتا بسیاری به این دلیل تغییر شکل میدهند و طور دیگری عمل میکنند که اتفاقا پاسخی به عملکرد دست یا هر اندام دیگری باشند که واکنشی در قبال حمله داده است. در یک تن، واکنش هماهنگ با عمل یکی از اندامها، همیشگی و قطعی نیست. طوریکه میبینیم، شکستن دست و پارهشدن گوشت در فضای بهخصوصی مثل شکنجهگاه، تن را مطابق با سیاست خشونت طوری سازمان میدهد که خواست شکنجهگر در تولید عواطف و حسی خاص تحقق یابد: مثل درد، سوزش، بیتابی، ناامیدی و ترس. با اینهمه، تواناییهایی که این عواطف و حسها دارند، بیش از اندازه و غیرقابل پیشبینی هستند و فقط در آنچه شکنجهگر خواسته است، باقی نمیمانند. چرخیدن صورت بهعلت ترس، صرفا یک گریز نیست، بل نجات دادن خود از یک حمله هم هست. شاید شبکهی حسیای که دست را وارد عملیاتی میان قنداق کلاشینکف و صورت میکند نیز حسهایی کاملا متضاد با این عمل بوده باشند: مثل وحشت و ترس. در یک تن، مخصوصا با شرایط مثال مورد نظر، آنچه رخ میهد رو به دیگردیسیهای بسیاری دارد که میتواند توانی دیگر یا لااقل سیاستی دیگر از تواناییهای تن را وارد عرصه کند. در چنین عرصهای، معیاری برای ارزشگذاری رخداد، بهعنوان امر منفی یا مثبت در دسترس نیست. به همین علت، تواناییهای تن، حالات بالقوه و بالفعل را همزمان دارا هستند. ممکن است در شرایطی دیگر چیزهایی مانند شکستگی، پارگی گوشت و آسیبهای مشابه که همراستا با سیاست خشونت در شکنجهگاه، تولید عواطف و حسیافتها را مطابق با اهداف شکنجهگر فراهم ساخته بودند، امکانهایی به مراتب متضاد و همزمان کنشگرانه را مهیا کنند. امکانهایی که آنچه را که از یک زخم، از شکستگی استخوان، از پارگیهای گوشت اندام و از ایندست بر میآیند، از یک امر شدیدا شخصی، طوری بَدَر کنند که دیگر به زخم و آسیبهای تنانه نتوان طبق معمول و بهعنوان موضوعات صرفا در قلمرو طبابت نگریست. برعکس، آنگاه آنها را و تغییراتی را که باعث میشوند باید در زمینهی نیروهایی دید که تواناییهایی سیاسی دارند.
مستندسازی زخم
عکاسی زخم در شفاخانهها برای بررسیهای طبی جهت ارایهی تصویری واضح از وضعیت زخم که کارکرد درمانی دارد، وقتیکه وارد یک برنامهی تلویزیونی مثل پخش اخبار میشود، نهتنها قلمرو امر شخصی را که بین طبیب و مراجعهکننده باقی است بهسوی نهاییترین سرحدات آن پیش میبرد و آن را قلمروزدایی میکند، بل کارکرد آن را نیز دچار تغییر کیفی و عکاسی زخمها را بهمثابهی یک کنش سیاسی وارد جنبشهای اجتماعی میسازد. از اینرو مستندسازی زخم که نیز بخشی از همین تخصص طبی است، به سیاست بایگانی جنایات با تمرکز به دستخط نظام سلطه بر تن- تن بهمثابهی متن- بدل گشته، مبارزهی سیاسیای را رقم میزند که در آن یک زخم با تواناییهایی ظهور مییابد که اساسا از آن توقع نمیرفت. بیخود نیست که در شکنجهگاههای طالبان یکی از استانداردهای شکنجه، ایجاد آسیب به نقاطی مثل آلت جنسی، پستانهای زنان، باسن، ران و هر جایی از تن است که افزون بر درد بیشتر، سدهای فرهنگی و اجتماعی در برابر برملاشدن و عکاسیشدن را دارند. در چنین فضایی، اتخاذ چنان روش شکنجهای، تن را نهفقط در مقام محل نگارش و نقشبستن قدرت در یک نظام استبدادی قرار میدهد، بل ضمن آن، رابطهی تنگاتنگ جامعه و ساختارهای فرهنگی-اجتماعی آن را با سلطه و سازوکار سرکوب، فاش میسازد.
قطعاً روش مقابلهی مقاومتگران بهخصوص زنان در قبال این ساختار عظیم سرکوب و اتوریته، ناچار است شدتاش را کاهش داده و در قالب اظهارات نوشتاری و گفتاری در بیاید. همانطور که بارها، چنین رد و نقشهایی از سازمانهای شکنجه را از سوی زنان در قالب نقلقول غیرمستقیم- طوریکه آنان از روی تنشان میخوانند و سپس نقلقول میکنند- در مصاحبههای تصویری و روزنامهایشان شنیده یا خواندهایم.
زخمها و سایر آسیبهای تن همانقدر که دستخط سلطه و قدرتاند، تواناییهایی هستند که رو به رهایی و سیاستهای رهاییبخش دارند، زیرا حرکت بهسوی رهایی و خروج از وضعیت مسلط آن هنگام که در هیأت یک کنش درآمده است، کاری جز یک دیگردیسی کیفی در وضعیت به اشغال درآمده نیست: یک سال و هفت ماه و چهارده روز پس از خروج از زندان، زنی در یک برنامهی تلویزیونی، عکاسیهای خودش را از زخمهایی نشان میدهد که طی مدت طولانیِ شکنجه در زندان پدید آمدهاند. شیوهی ارایه، همانگونه صورت میگیرد که زخمها پدید آمدند: قطعهبهقطعه؛ قطعهعکسی از کبودی پررنگی که بر روی شانه است، قطعهعکسی از پیشانی که بخشی از آن کبود گشته، قطعهعکسی از زخمهایی بر ران و ساق پا در یک قاب که با قنداق و میل کلاشینکف ایجاد شدهاند، قطعهعکسی از ران که چندین پارگی با عمقی حدود یک سانت بهوسیلهی چاقو روی آن ایجاد شده است و تودههایی از نمک در لابهلایشان به وضوح دیده میشوند.
همهی این قطعهعکسها، تن شکنجهشده را قطعهقطعه نشان میدهند. در شرایط و امکانهای متفاوت از هم: مثلا کبودی روی پیشانی چهره را نیز نشان میدهد، حال آنکه دیگر قطعات این امکان را ندارند. کبودیهایی که از زخمهای متعدد و درهمتنیده، از سمت چپ سینه (روی قلب) تا بخش اعظم بازوی سمت چپ گسترشیافتهاند، از همان محدودهای گریختهاند که فرهنگ و ساختارهای دیگر اجتماعی اجازهی عکاسی را نمیدهند. آن بخش از تن زن که بر آن دستنوشتههای قدرت و سلطه همچنان ناخوانده و نادیده باقی میمانند، حتا اگر زن فرسنگها از زندان دور باشد. بنابراین زخمهایی که از این محدوده گذر کردهاند، تواناییهای دیگری دارند، همانطور که به روش و سیاستی دیگر ایجاد شدهاند. زخمهایی که تا انتهای ران، کبودیشان را میتوان دید، ولی کادر اجازه ندارد پیشتر از آن برود.
نگارش زخم
اگر نظام سلطه با همه انواع و دستهبندیها در حال زخمزدن، از ریختانداختن اندامها، بریدن آنها و در یک کلام نگارش تن است، نوعی دیگر از ریختزدایی و نگارش را در مبارزات بسیاری از زنان در برابر طالبان میبینیم. نگارشی که در قالب نوشتهها، گزارشها و گفتوگوها در میآیند، ولی بهواسطهی توانایی خواندن دستخطهای مشخص سلطه که همه امکان آن را ندارند. آثار جراحی که بهواسطهی جراح بر بدن نقش میبندد نیز تن را به یک متن بدل میکند، منتها وقتی آن را میخوانیم، صرف و نحو دیگری را میطلبد. همینطور است نقشها و خطوطی که بر نقاط مختلف تن در نتیجهی استانداردهای نظام زیبایی بوجود آمدهاند. برای خواندن هر کدام از اینها شیوههایی وجود دارد که مستلزم این فهم است که اساسا نظام پزشکی چگونه عمل میکند، نظام زیبایی چگونه عمل میکند. به همین منوال نقش و خطوطی که دستگاه شکنجه ایجاد میکند، تفاوتهایی دارد و خواندن آنها مستلزم فهم نحوهی عمل این دستگاهها هستند. دستگاههایی که در عین حال میتوانند در نسبت به خودشان نیز متفاوت باشند.
نزد زنان مبارزی که در زندانهای طالبان بودهاند، زخمها صرفا داغها و نقشهایی از شکنجه نیستند. از آنجا که هر کدام با شرایطی ویژه ایجاد شدهاند، بیانگر شیوههایی از تولید و سازماندهیِ تأثرها و حسیافتها هستند. هر کدام به روشی پدید آمدهاند که طرح/نقشهای را جهت ایجاد حالات بهخصوص پی گرفتهاند.
درک تابآوری فشار ناشی از پیادهشدن چنین طرح/نقشههایی، مستلزم مفهومی از تنومندی است که ارتباط چندانی با آنچه قدرت بدنی میخوانیم، ندارد. بیشتر به روشهایی برمیگردد که اندامها و حتا بخشهایی از اندامها نسبت به شرایط ویژهی خود، پیش میگیرند. روشهایی که با چیزهای مختلف و فارغ از درک همیشگی از توانایی عمل میکنند: زنی که در اثر زخمهای متعدد خونریزی کرده است، علاوه بر آن، مورد تحریم غذایی و تحمیل گرسنگی قرار میگیرد. به یک معنا سعی میشود تا آنجا که امکان دارد، میل در تن زن، کانالبندی و حتا شدتهای آن در هر مسیر، درجهبندی شود. این متمرکز بر غریزیترین امیال او است که افزون بر فرآیندهای خود ترمیمگری تن، دچار تزلزل شده و به تعویق افتادن و کُندی آن را ممکن سازد. تن گرسنه در اثر تحریم، با کمبود مواد ضروریِ خود ترمیمگری مواجه است. زن، لختههای خونش را که روی زخمها پدیدآمدهاند و بخشی از بازسازی خودکار تن بهشمار میروند، میکَند و از آنها تغذیه میکند.
او نیز دقیقاً تحت شرایطی که برایش تدارک دیده شده و در آن اسیر است، ترمیم زخمها را به ازای دریافت مقدار اندک از مواد غذاییِ موجود در خون، به تعویق میاندازد. با این حال، زخمخوری، نوع دیگر از تغذیه را امکانپذیر میکند: تغذیهی مازاد زخم که به تن اجازه میدهد بهشکل مخفی تا حد امکان از کانالبندیها و مهندسی حالات غرایز، طبق شرایطی که سازوکار شکنجه تدارک دیده است؛ گرسنگی کشیدن محض؛ جریانهایی از تأثرات و حسیافتها را با چنین تغذیهای بهسویی غیر از آنها کج کند. یک فراروی نسبی از نظم مستقر بر تن را رقم بزند.
برای زنانی که این تجربهها را دارند، زخمها هرچند که بقایای شکنجهاند؛ نشانههای مقاومتی نیز هستند که خود شکل دادهاند. وقتی از این زخمها روگشایی میکنند، وقتی تحشیههایی نیز بر آنها میافزایند و ماجرای لحظههای ایجاد آنها را قابل تصور میکنند، در حقیقت سازوکاری را فراهم میآورند که در آن خواندن زخمها و نحوهی مواجهه با عکاسی زخم، آموزش داده میشود. طی این آموزهها، مازاد زخمها، دوباره مجال مییابد که اینبار در هیئت ماجراها، خاطرهها و جریانهایی که هنوز از تن میگذرند، بهسوی غیر از مسیرهایی کج شود که در آنها، نقش و طرحها، کبودیها، بریدگیها و خطوطی که از دستگاه شکنجه باقیاند، اغلب کدگذاری میشوند و معنای کاربردی و کارآمد اسناد حقوقبشری را در پروندههای بیشمار سازمانها میگیرند.
شاهد هستیم که با خودِ سازوکار شکنجه، بقایا، روشها و طرح/نقشههای آن، اینبار در تنی که مرزی بین امر شخصی و جمعی قایل نیست، تجربهی زندان و شکنجه به امکان دیگری از نگارش زخمها منتهی میشود، تا مِنبعد فقط با گزارشهایی از خشونت موقع استناد به زخمها مواجه نباشیم، بل عملا در جریان بازخوانی متنی قرار بگیریم که در آن زخمها، داغها، اندامهای مثلهشده و کجومعوجشدگیهای یک تن، روشهایی از مقاومت و خلاقیت را در هیئت شکل تازهای از تنومندی با تواناییهایی دیگردیسهشدهاش، برمیسازد.
زخمها در چنین تنی، نشانههایی از یک مقاومتاند که منجر به ترسیم شکلی از سیاست تنومندی شدهاند، سیاستی رو به تواناییهای بیشمار تن. زخمها را در موقعی که تازه ایجاد میشوند تصور کنیم، اینکه چگونه شکنجهگر با زخمزدن باعث میشود فرد شکنجهشده غرق در حواس خود شود: آن چیزهایی که از تن او در گذر باشند، در حد بسیار بالایی از مهندسیشدگی فقط حسیافتهایی مثل درد، سوزش و تأثراتی چون ناامیدی، ترس و بیزاری باشند.
درد ناشی از زخمها، شدتهای عاطفی بسیاری را در فرد ایجاد میکند که در سادهترین شکل آن، تقابل دو شدت متضاد از نیروها را میتوان دید. این دو طرف بر بستر تن به مصاف هم برمیآیند، مثل اوقاتی که چیزهایی از او خواسته میشود که او نمیتواند انجام بدهد؛ گفتن از برنامههای افرادی که او هرگز با آنان در ارتباط نبوده است یا حتا اگر در ارتباط بوده است، نیروی درونی و مربوط به فرای وضعیت کنونی مثل حس وفاداری و تعهد مانع گفتناش میشود. در شکلی کمی پیچیده، فرد را بدون هیچ رابطهای با دیگران یا گروه میتوان تصور کرد که بدون حتا حس وفاداری و تعهد نسبت به چیزی یا کسانی تحت عملیشدن سیاستی قرار میگیرد که برای رسیدن به اطلاعات- حتا اگر این اطلاعات در پایان کار فقط این باشد که زندانی هیچ رابطهای با افراد و گروه مد نظر ندارد- شیوههایی را بهکار میبندد که حواس و عواطف فرد را مطابق یک نقشهی از پیش طراحیشده درمیآورند. این شیوهها برای رسیدن به چنین تأثیر مستقیمی بر عواطف از راه حواس: فزیک، گوشت، پوست و استخوان را مورد دستکاری قرار میدهند.
دیگرگونیهای جسمی و عاطفی که در چنین تجربهها پدیدار میشوند، هرچند آثاری هستند که نیروهای سلطه و اقتدار به نگارش درمیآورند، با اینحال، هر نیروی انگیزانندهای که تابآوری تن را میسر میکند نیز همزمان و از همان نقاط عطف آنها بهکار خلق امکان نگارشی دیگر مشغول است. قبلا هم بیان شد: بدن پُرتاب به چیزی که بر آن تحمیل میشود تن نمیدهد، زیرا آن چیزی که تاب برمیدارد از همان نقطهی تاببرداشتگی قادر به فراروی میشود. مهم دریافتن شدتهایی است که تن در خود تجربه میکند. شدتهایی مثل حس درد و سوزش، تأثراتی مثل ترس و ناامیدی و از همه مهمتر نظمی که این حسها و تأثرات مطابق با آن به مسیرهای طراحیشده، هدایت و سرازیر میشوند. چیزیکه با نگاه به عکاسی زخم، گفتوگوها، نوشتهها و گزارشهای زنان مبارزی که در زندانهای طالبان بودهاند میتوان یافت. دریافتن نظم همین شدتها و مسیرهایی است که با روشهای مختلف روی تنهای آنان ایجاد و سپس هدایت شدهاند. این زنان از زخمها عکاسی میکنند، طوریکه هر عکس تا آنجا که امکان دارد بیانگر زخم بهخصوصی باشد که به شیوهی خاص و هدفی خاص ایجاد شده است. برای همین، آنجاها که زخمها درهمتنیده نیستند و میتوان قلمرو هریک را تشخیص داد، با قصه و ماجرایی همراهاند. طوریکه نه فقط عکس، بل برشهایی از یک متناند که مسیرهای شدتهای روی آن فیشبرداری شده است. بهطور نمونه، آن قطعهعکسی که چندین پارگی را که عمقی حدود یک سانت دارند بر روی ران نشان میدهد. همزمان با قراردادهشدن در جلو دوربین، ماجرای آن تعریف میشود. وقتیکه نمکپاشی به این زخمهای عمیق که با چاقو ایجاد شدهاند نقل میشود، نگاه کردن شکنجهگر و انتظار او برای بیرون شدن اطلاعات در قالب اعتراف نیز در بین توضیحات شرح داده میشود. همینطور، نداشتن چیزی برای اعتراف که در تن زن زندانی و در حال شکنجه، همچون تأثری ویژه شکل میگیرد: همهی اینها پیرامون عکسی از زخم به بیان درمیآیند.