نقدی بر فقر معرفت‌شناسی زنان؛ بررسی رویکردهای مشترک «جبهه‌ی مقاومت ملی» و طالبان در قبال زنان افغانستان

نورین نظری، داکتر آموزش با تمرکز بر اجتماع، فرهنگ و زبان‌

بخش نخست
فمینیسم در افغانستان کنونی را نمی‌توان جدا از تقابل گفتمان‌ها، ساختارهای فکری و مفاهیم نظری/تئوریک درک کرد. جریان‌های آزادی‌خواه نیازمند تولید «گفتمان رادیکال» در برابر «گفتمان سلطه» در آغاز مبارزه‌اند. گفتمان سلطه به‌منظور بقای خود در ایدیولوژی‌ حاکم و در ساختارهای زبانی، فرهنگی و اجتماعی جا داشته و با استناد به مشروعیت تاریخی در این ساختارها برای حذف ضدگفتمان در کمین می‌نشیند. گفتمان رادیکال و تولید آن در سپهر عمومی نه‌‌تنها ادعای مشروعیت تاریخی گفتمان سلطه را به‌چالش می‌کشد، بل ایدیولوژی حاکم را در ساختارهای گفتمانی به‌طور سیستماتیک نقد می‌کند. در غیاب یا بن‌بست گفتمان رادیکال امکان دارد دو حالت اتقاق بیافتد: یا گفتمان رادیکال به روایت‌های پراکنده، غیرساختارمند و واکنشی تنزیل می‌یابد و یا به «گفتمان اصلاح‌طلب» می‌پیوندد. گفتمان اصلاح‌طلب روایت سلطه را به چالش ساختاری نمی‌کشاند، بل در داخل آن ساختارها تغییر می‌آورد. در افغانستان، هدف زنان باید این باشد که با تولید گفتمان رادیکال در برابر گفتمان سلطه‌ی طالبان مبارزه کنند. در مورد گفتمان اصلاح‌طلب و این‌که امتیاز این گفتمان را کی‌ها در اختیار دارند و چگونه بر جنبش زنان افغانستان اثر گذاشته‌اند، کم‌تر پرداخته شده است. نوشتار حاضر تحلیلی مختصر از گفتمان اصلاح‌طلب در این زمینه ارایه می‌دهد.  

گفتمان رادیکال در چارچوب‌های فکری انسجام‌یافته مانند فمینیسم در برابر گفتمان سلطه می‌ایستد. این گفتمان به مفاهیم نظری و ساختارهای مفهومی نیاز دارد که بتواند در برابر ایدیولوژیِ سلطه و نهادهای هنجارساز مرتبط به آن مبارزه کند. نهادهای هنجارساز مانند قانون، مذهب، اخلاق، مصلحت و از این‌دست برای تحکیم و استمرار قدرت خویش، به تولید ایدیولوژی و مفاهیمی می‌پردازند که به‌وسیله‌ی آن‌ها سلطه‌ی قدرت خود را طبیعی‌سازی‌ کنند. ایدیولوژی‌های نهادهای هنجارساز از سلطه‌ی تاریخی خود بر مفاهیم نظری سود می‌برند که بر گستره‌ی آن در راستای تامین قدرت خود بیافزایند. در فقدان گفتمان رادیکال و عمل‌گرا که توانایی به چالش‌ کشیدن گفتمان سلطه را داشته باشد، نهادهای هنجارساز در صف عاملان گفتمان رادیکال و گفتمان اصلاح‌طلب رخنه می‌کنند و آن‌ها را به خدمت می‌گمارند. مثلا، نهادهای هنجارساز و گفتمان‌های مرتبط به آن خواهان تداخل در صف زنانِ ضدسلطه‌اند که آن‌ها را در نقش واسطه‌های جنسیتی (Gendered Intermediaries) در روند طبیعی‌سازی گفتمان‌شان بگمارند. در نبود بینش و بصیرت معرفتی، زنان -آگاهانه و ناآگاهانه- در هم‌راستایی (Co-optation) با این ایدیولوژی‌ها، در ترویج، تقویت و طبیعی‌سازی گفتمان سلطه عمل می‌کنند. از این‌رو، گفتمان سلطه عاملیت ضدگفتمان را جذب کرده و آن را در نقش سرکوب‌گر نیابتی (Proxy Oppressors) در برابر زنان و در خدمت گفتمان سلطه قرار می‌دهد.

پس از به قدرت رسیدن دوباره‌ی طالبان، خرده گفتمان‌هایی در سپهر عمومی شکل گرفته که در هر کدام، زنان در نقش سوژه/فاعل درآمده‌اند. جنبش زنان افغانستان در این روند، ساختار هموار و فارغ از سلسله‌مراتب قدرت فرض شده است. درحالی‌که این امر طبیعی است که برخی از زنان با گفتمان اصلاح‌طلب معامله و گفتمان رادیکال در برابر گفتمان سلطه را تضعیف کنند. این نوشتار در پی آن است که نقش و رسالت زنان صاحب امتیاز را در قبال گفتمان سلطه و گفتمان اصلاح‌طلب از منظر مباحث فمینیستی توضیح دهد.

 

طرح مساله و روش استدلال

هدف این نوشتار ارایه‌ی نگاهی اجمالی به گفتمان جنبش زنان افغانستان پس از به قدرت رسیدن دوباره‌ی طالبان است. به‌طور مشخص، نویسنده به این باور است که جنبش زنان نتوانسته است گفتمان رادیکال را تولید کند و در نتیجه در گفتمان‌های اصلاح‌طلب موجود فروکاست کرده است؛ گفتمان‌هایی که تنها به تنوع درون‌گفتمانی روایت طالبان از حقوق زن انجامیده است. به‌باور نویسنده‌ی این سطور، دلیل اساسی این کاستی نبود چارچوب‌های نظری و خلای مفهومی برای تولید ضدگفتمان در برابر ایدیولوژی سلطه است. برای اثبات این ادعا، نوشتار حاضر به بررسی شکاف‌ موجود میان «امر انضمامی» و «بینش نظری» در گفتمان جنبش زنان افغانستان می‌پردازد. تعریف امر انضمامی در این نوشتار، عملکرد اجتماعی-گفتمانی‌ مشمول سیاست‌ها، مطالبات و متونی است که به شکل نوشتاری، گفتاری، صوتی و تصویری پیام‌های اجتماعی را جهت اهداف سیاسی در سپهر عمومی مخابره می‌کنند. هم‌چنین، تعریف بینش معرفتی در این نوشتار شامل چارچوب‌های نظری و مفاهیم غامضی مانند گفتمان و فمینیسم است.

امر انضمامی و بینش معرفتی باهم ارتباط ارگانیک دارند. به این معنا که بینش معرفتی به‌طور هم‌زمان ممدِ امر انضمامی و متاثر از آن است. مثلا، مفاهیم نظری فمینیسم مانند آپارتاید جنسیتی به امر انضمامی مطالبات عدالت‌خواهانه معنا می‌دهد و هم‌زمان از این مطالبات جهت بومی‌سازی این مفهوم در ساختار فرهنگی افغانستان متاثر می‌شود. بنابراین، برای اثبات فروکاست گفتمان زنان به گفتمان اصلاح‌طلب، تحلیل برخورد جنبش زنان با نهادهای هنجارساز لازم است. برای رسیدن به این هدف باید به مجموعه‌ی وسیع نهادهای هنجارساز ضدطالبان نگاهی انداخت و جایگاه زنان و کنش‌ آنان را در این نهادها بررسی کرد. از آن‌جا که ممکن نیست در این نوشتار کوتاه با جزییات بیش‌تر و مقایسه‌ی موارد متعدد به موضوع پرداخته شود، متن حاضر تنها به مطالعه‌ی موردی یک نهاد هنجارساز سیاسی یعنی جبهه‌ی مقاومت به ریاست احمد مسعود، بسنده می‌کند.

معیار انتخاب نهاد هنجارساز، داشتن سابقه‌ی ساختاری و تاریخی گفتمانی، سیاست مکتوب در مورد زنان و ادعای مقاومت در برابر طالبان است. با این سه معیار، جبهه‌ی مقاومت به عنوان گزینه‌ای مناسب در این تحلیل بررسی شده است. این جبهه، با میراث سیاسی‌اش در دوره‌ی قدرت دولتی بین سال‌های ۱۳۷۱ تا ۱۳۷۵ هـ.ش نخستین شماره‌ی ارگان نشراتی خویش را تحت عنوان «مقاومت: مجله‌ فرهنگی، سیاسی و اجتماعی» در ماه حوت ۱۴۰۳ هـ.ش که به مسایل زنان نیز می‌یپردازد، منتشر کرده است. بنابراین، نشریه‌ی مذکور با توجه به موقف سیاسی و نظامی‌اش در برابر طالبان، مورد مناسبی برای بررسی در بحث حاضر است.

در این نوشتار، به منظور ایجاد انسجام میان چارچوب‌های نظری، از اصطلاح فمینیسم در مورد جنبش زنان افغانستان استفاده شده است با این آگاهی که واژه‌‌ی فمینیسم و ساختار نظری آن ممکن است در میان جمعی از زنان کشور پذیرفته نباشد و برخی از فعالان حوزه‌ی زنان ممکن خود را منسوب به این هویت فکری ندانند. نوشتار حاضر نخست به بحث نظریه‌ی «خلای مفهومی» در ادبیات بی‌عدالتی معرفتی می‌پردازد و سپس گفتمان جبهه‌ی مقاومت را که می‌کوشد خودش را در برابر طالبان- مدافع حقوق زنان- معرفی کند، با تحلیل شماره‌ی نخست «مقاومت: مجله‌ فرهنگی، سیاسی و اجتماعی» به بررسی می‌گیرد. یافته‌های این نوشتار در بخش پایانی جمع‌بندی شده است.

 

خلای مفهومی چیست؟

جنبش زنان افغانستان متاثر از خلای مفهومی (Conceptual Lacuna) است. خلای مفهومی از جمله ابعاد بی‌عدالتی معرفت‌شناختی است که در ادبیات فمینیستی به‌ویژه در نقد گفتمان سلطه، تحول قابل توجهی ایجاد کرده است. بی‌عدالتی معرفت‌شناختی توسط میراندا فریکر؛ فمینیست معرفت‌شناس مورد بررسی قرار گرفته است. بی‌عدالتی معرفت‌شناختی از فریکر به دو شکل تبارز می‌یابد: بی‌عدالتی شهودی (testimonial injustice) و بی‌عدالتی هرمنوتیکی (hermeneutical injustice). بی‌عدالتی شهودی زمانی رخ می‌دهد که شنوندگان مرد، به دلیل پیش‌داوری‌های هویتی و مواقف‌شان در قدرت، دانش و تجربیات زنان را نادیده می‌گیرند، به دانش آن‌ها بی‌اعتماد می‌شوند و در نتیجه فضای گفتمانی‌ای خلق می‌کنند که به بی‌اعتباری این تجربیات می‌انجامد. در بی‌عدالتی شهودی، مردان با استفاده از دو شیوه بر توان معرفتی زنان غلبه می‌کنند: نخست، از طریق قوه‌ی عاملیت فعال (Active Agency) که در آن افراد، گروه‌ها یا نهادها به‌طور مستقیم و آشکار تجربیات و دانش زنان را نادیده می‌گیرند. دو، با توسل به قدرت ساختاری منفعل (Passive Systemic Power) که در آن قوانین و نهادهای قانونی به‌طور غیرمستقیم و از طریق سازوکارهای اجتماعی و قانونی، با ایجاد ترس مانع آن می‌شوند که زنان تجربیات و دانش خود را هم‌رسانی کنند. زمانی که این پیش‌داوری هویتی با سایر اشکال بی‌عدالتی اجتماعی ترکیب می‌شود، زنان در بی‌عدالتی شهودی سیستماتیک قرار می‌گیرند. در نتیجه، گواهی زنان به‌ عنوان منبع معرفتی معتبر نادیده گرفته شده و در دایره‌ی گفتمانی از ‌اعتبار ساقط می‌شود. این نادیده گرفتن نه تنها در سطح فردی، بل در ساختارهای تولید معرفت نیز اتفاق می‌افتد، جایی که زنان از امکان بیان و شهادت محروم می‌شوند و این خود مانعی برای مشارکت برابر آنان در تولید دانش و گفتمان اجتماعی است.

بی‌عدالتی شهودی مسبب بی‌عدالتی هرمنوتیکی است. بی‌عدالتی هرمنوتیکی سبب می‌شود که زنان منزوی از چارچوب‌های معرفتی منسجم امکان درک و بیان تجارب خویش به دیگران ناتوان شوند. این بی‌عدالتی به دلیل قرار دادن سیستماتیک و مستمر زنان در خلای مفهومی (Conceptual Lacuna) اتفاق می‌افتد. مثلا زمانی‌ که مفهوم خشونت خانوادگی در گفتمان زنان وجود نداخشونت در درک و بیان زنان می‌تواند از طریق ساختارهای هنجارساز مانند سنت، مذهب و قانون توجیه شود. بی‌عدالتی هرمنوتیکی زمانی سیستماتیک شناخته می‌شود که مولود حاشیه‌سازی مستمر، گسترده و تاریخیِ تجربیات و دانش زنان باشد. در مجموع، بی‌عدالتی هرمنوتیکی و بی‌عدالتی شهودی به حذف تجارب زیسته و معرفتی زنان از ساختار معرفتی حاکم می‌انجامد.

بی‌عدالتی شهودی، با نادیده گرفتن سیستماتیکِ تجربیات و دانش زنان در فضای گفتمانی، زنان را با کسر اعتبار (Testimonial Deficit) مواجه می‌سازد. در مقابل، بی‌عدالتی هرمنوتیکی با تکیه بر این ادعا که زنان قادر به درک و بیان تجربه و دانش خویش به شیوه‌‌های قابل فهم برای دیگران نیستند، آن‌ها را با کسر هرمنوتیکی (Hermeneutical Deficit) با خود و دیگران روبه‌رو می‌کند. کسر هرمنوتیکی نه تنها مانع انتقال و شناخته شدن تجارب زنان می‌شود، بل زنان را در تفسیر و تحلیل تجربیات خود و در مواجهه با نهادهای گفتمانی سلطه با دشواری‌های معرفتی نیز مواجه می‌سازد.

بی‌عدالتی معرفت‌شناختی عمدتا به شکل سرکوب‌گرانه تبارز می‌یابد. مثلا، بی‌عدالتی معرفت‌شناختی مشارکتی (Contributory Epistemic Injustice) به حذف معرفت‌شناسی اشتراکی می‌انجامد. به‌ نحوی که گروه‌های سرکوب‌شده‌ مانند زنان از دسترسی به فضای معرفتی جامعه محروم می‌شوند و نمی‌توانند شناخت خویش از تجارب و پیرامون‌شان را با دیگران شریک سازند (داتسون، 2011). مردان شنونده در نقش دروازه‌بانان معرفت‌شناختی، با حفظ معرفت‌شناسی‌های ناعادلانه به سرکوب معرفت‌شناختی زنان تداوم می‌بخشند و فرآیند تولید دانش‌های متنوع و متفاوت را مختل می‌کنن؛ امری که به شکست سیستم معرفت‌شناختی در جامعه‌ی معرفتی منتهی می‌شود گلنا پولهوس (۲۰۱۲). این تحولات معرفتی در ساختار معرفت‌شناختی جمعی در محیط‌هایی مانند موسسات آموزشی، جوامع و خانواده‌ها، به‌طور خاص و عمیق اتفاق می‌ا‌فتند (الکساندرا نیکولایدیس، 2021). از این‌‌رو، سرکوب معرفت‌شناختی به شکل گسترده و ریشه‌دار در درون سیستم‌های اجتماعی وجود دارد که مانع ایجاد فضای آزاد و برابر برای مشارکت در تولید معرفت می‌شود.

بی‌عدالتی معرفت‌شناختی، غالباً از نادانی معرفت‌شناختی (Epistemic Ignorance) ناشی می‌شود. نادانی معرفت‌شناختی به نادانی افراد و گروه‌هایی اطلاق می‌شود که در موقعیت‌های قدرت قرار دارند و با استفاده از موقعیت خویش آگاهان حاشیه‌نشین از متن گفتمان را مورد ستم معرفتی قرار می‌دهند. پژوهشگرانی مانند کریستی داتسون (2012) معتقد اند که نادانی معرفت‌شناختی غالبا اقدام عمدی است که هدف آن بی‌اعتبار کردن و کم‌ارزش ساختن معرفت‌شناسی‌های سرکوب‌شدگان می‌باشد. هم‌چنان، انجیلا بیلی (2017) بین معرفت‌شناختی انکار امتیاز (Hermeneutical Evasive) و معرفت‌شناختی حافظ امتیاز (Privilege-preserving) تمایز قایل است. در بحث معرفت‌شناختی انکار امتیاز، سرکوب‌گران از امتیاز خود در تولید دانش و گفتمان غافل‌اند و در بحث معرفت‌شناختی حافظ امتیاز، این سرکوب‌گران در پی آن اند که امتیاز خود را در تقویت و سلطه‌ی گفتمان، حفظ کنند.

لازم به ذکر است که به سبب بی‌عدالتی توزیعی تاریخیِ (Historical Distributive Injustice) کالاهای معرفت‌شناختی مانند آموزش و امثال آن، سرکوب‌شدگان نیز به‌طور ناعادلانه در ناآگاهی قرار داده شده و مرتکب اشتباه می‌شوند (کودی، 2010). زمانی که سرکوب‌شدگان در مراحل اولیه، توسعه‌ی فکری خود از دسترسی به شیوه‌های معرفت‌شناختی‌ای مانند تفکر انتقادی محروم می‌شوند، بعدها در زندگی با کسر یا آسیب معرفت‌شناختی در مشارکت جمعی معرفت روبه‌رو می‌شوند. نادانی اجباری سرکوب‌شدگان، به سرکوب‌گران امکان دریافت معرفت آن‌ها را نمی‌دهد (فریکر، 2013). بنابراین، جهل معرفت‌شناختی توسط هر دو گروه سرکوب‌شده و سرکوب‌گر تجربه می‌شود. اما دلایل و پی‌آمدهای این تجربه در هر گروه متفاوت است.

بی‌عدالتی معرفت‌شناختی در گروه سرکوب‌شدگان سبب ایجاد بی‌اعتمادی معرفت‌شناختی (Epistemic Mistrust) یعنی بیگانگی، ناامیدی و کاهش ارزش خود می‌شود (گراسویک، 2011). وقتی که صدای معرفت‌شناختی زنان در تولید کالاهای معرفت‌شناختی (Epistemic Good) خاموش و ستم معرفتی طبیعی‌سازی و روزمره می‌شود، زنان با مرگ هرمنوتیکی (Hermeneutical Death) یا تسلیمی به ساختارهای سرکوب‌گر معرفت‌ساز روبه‌رو می‌شوند (مدینا، 2012). مجادله با چنین مرگی ممکن است.

برای این مجادله، مقاومت معرفت‌شناختی حیاتی است. فریکر (2013) دو حد افراطی بی‌عدالتی هرمنوتیکی را شناسایی می‌کند: حالت حداکثری یا جایی که سرکوب‌شدگان از چارچوب‌های مفهومی برای بیان دانش خود محروم‌اند و حالت حداقلی یا جایی که سرکوب‌گران از چارچوب‌های مفهومی برای درک دانش سرکوب‌شدگان محروم می‌باشند. در وسط این دو حد افراطی (در حالت میانه) سرکوب‌شدگان از مقاومت معرفت‌شناختی استفاده کرده و به‌جای این‌که تجارب و دانش خود را با جامعه‌ی معرفت‌شناختی گسترده‌ و حاکم به اشتراک بگذارند، از معرفت‌شناسی‌های حاشیه‌ای استفاده می‌کنند. در این مبحث، مدینا (2012) خواستار ایجاد نیروی معرفت‌شناختی مثبت علیه معرفت‌شناسی‌های طردشده از طریق تعامل پیشرفته و تنش میان شیوه‌های معرفت‌شناختیِ حاشیه‌ای، معیارها و نتایج آن‌ها است. هم‌چنین، پولهوس (2012) با تایید نادانی هرمنوتیکی عمدی که شامل رد معرفت‌شناسی‌های مسلط در برابر معرفت سرکوب‌گران است همکاری و ارتباط میان معرفت‌شناسی‌های حاشیه‌ای، مقاومت معرفت‌شناختی را بیش‌تر بسط می‌دهد. در همین راستا و برای مقابله با خاموشی و خشونت معرفت‌شناختی، داتسون (2011) پیشنهاد می‌کند که معرفت‌شناسی‌های مختلف را به رسمیت بشناسیم. به این معنا که برای گنجانیدن معرفت‌شناسی‌های حاشیه‌ای در تولید دانش، مرزهای دانش مشروع را گسترش دهیم، مشارکت معرفتی متنوع را بپذیریم و شکاف‌های مفهومی و خاموشی شهودی (خودسانسوری) دیگران را پی بگیریم. طبق نظر کودی (2010)، ساختارهای معرفت‌شناختی مسلط مانند دولت، نهاد‌های آموزشی و رسانه‌ها، باید در توزیع عادلانه‌ی تولیدات معرفت‌شناختی مشارکت کنند. برای بسط بیش‌تر این گفتمان، بیسکوف (2020) معرفت‌شناسی پلورالیستی را که شامل مکانیزم‌هایی مانند تصمیم‌گیری مشارکتی در تولید دانش و گفتمان، به رسمیت شناختن دانش‌ و گفتمان‌های محلی و اخلاقیات دانش است، مطرح می‌کند. تمام این رویکردها در کنار هم  تشکیل‌دهنده‌ی مقاومت معرفت‌شناختی در مقابل حاشیه‌سازی آگاهان کم‌امتیاز اند.

مباحث مرتبط به مقاومت معرفت‌شناختی، خلای مفهومی را نادانی می‌داند که بر زنان تحمیل شده و ناشی از بی‌عدالتی شهودی و بی‌عدالتیِ هرمنوتیکیِ ساختاری می‌باشد. به دلیل این خلا، زنان نمی‌توانند تجارب و دانش خود را درک و به دیگران به‌طور لازم و موجز بیان کنند. زنان میان مرگ معرفت‌شناختی و مبارزه‌ی معرفت‌شناختی باید یکی را انتخاب کنند. در این زمینه، مبارزه با نهادهای هنجارساز حاکم و به چالش کشیدن گفتمان سلطه با استفاده از مفاهیم انتزاعی می‌تواند شکاف‌های موجود در امر انضمامی و مفاهیم انتزاعی در جنبش زنان را پر کند. در افغانستان، شکاف میان امر انضمامی و مفاهیم نظری می‌تواند جنبش زنان را از گفتمان رادیکال در برابر گفتمان سلطه تغییر جهت دهد و به گفتمان اصلاح‌طلب نزدیک سازد. زنان در این روند خواسته و ناخواسته در نقش واسطه‌های جنسیتی و سرکوب‌گران نیابتی در خدمت گفتمان سلطه و تنوع درون‌گفتمانی آن یعنی گفتمان اصلاح‌طلب قرار می‌گیرند.

 

پی‌آمد خلای مفهومی در جنبش زنان افغانستان

تجارب سال‌های پس از به قدرت رسیدن دوباره‌ی طالبان نشان داد که گفتمان سلطه در برابر حقوق زنان، در کنار ویژگی‌های تاریخی و ساختاری خود، به وضوح مشمول تنوع درون‌گفتمانی نیز بوده است. در این گفتمان، ایدیولوژی‌های رقیب برای مشروعیت‌بخشی به قدرت خود از ارزش‌های متفاوت استفاده می‌کنند. برای نمونه، طالبان از مشروعیت دینی، جامعه‌ی پدرسالار از مشروعیت فرهنگی و جامعه‌ی جهانی از مشروعیت ساختار بین‌المللی بهره می‌برند. این تنوع درون‌گفتمانی به شکل ستیزه‌جویانه و متکثر و آن طور که در برابر زنان به نمایش گذاشته شده است، نگران‌کننده می‌باشد. این نمایش حقوق زنان را تنها به ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به گفتمان خود تبدیل کرده و هیچ مسئولیت، تعهد یا کنش هم‌سو با حقوق زنان نشان نمی‌دهد.

در برابر گفتمان سلطه، گفتمان رادیکال جنبش زنان افغانستان علی‌رغم کنش‌های شجاعانه و اعتراض‌های میدانی نتوانسته گفتمانی قدرت‌مند، اثربخش و پایدار ایجاد کند که از یک‌سو مطالبات این جریان را به‌طور شفاف بیان کند و دیگرسو تحول‌آفرین باشد. گفتمان زنان افغانستان، فاقد شاخصه‌های موفقیت‌ در برابر گفتمان سلطه است. یکی از شاخصه‌های موفقیت گفتمانی در جنبش‌های آزادی‌خواه، پیوند ارگانیک و موثر میان امر انضمامی و بینش معرفت‌شناسانه برای به چالش کشیدن ساختارهای هنجارساز است. اما در سال‌های اخیر، جنبش زنان افغانستان نتوانسته است گفتمان رادیکال را در برابر گفتمان سلطه شکل دهد و به دلیل خلای مفهومی، با شکاف میان امر انضمامی و مفاهیم نظری مواجه بوده است. در غیاب معرفت‌شناسی و مفاهیم انتزاعی برابری‌خواهانه، جنبش زنان در مطالبات خود به‌طور ناخواسته تساهل کرده و در نتیجه، با بخش‌هایی از گفتمان اصلاح‌طلب پیوسته است. بنابر دلایلی که در مقدمه اشاره شد، برای اثبات ناکامی بخش‌هایی از جنبش زنان در تولید ضدگفتمان در برابر گفتمان سلطه (طالبان) به گفتمان اصلاح‌طلب (جبهه‌ی مقاومت) که تنها به تنوع درون‌گفتمانی ایدیولوژی حاکم منجر شده است، روایت حقوق زنان در نشریه‌ی جبهه‌ی مقاومت را بررسی می‌کند.

 

معرفی نخستین شماره‌ی نشریه‌ی جبهه‌ی مقاومت

نخستین شماره‌ی نشریه‌ی جبهه‌ی مقاومت تحت نام «مقاومت: مجله‌ فرهنگی، سیاسی و اجتماعی» در ماه حوت ۱۴۰۳ هـ.ش، تنها به زبان فارسی-دری و در ۹۰ صفحه توسط بنیاد احمدشاه مسعود منتشر شده است. این نشریه که احتمالا ارگان نشراتی جبهه‌ی مقاومت است، به پرسش‌هایی مانند تفاوت جبهه‌ی مقاومت با طالبان پاسخ می‌دهد و موضع خود را در خصوص نیاز به بازتعریف هویت روشن می‌کند. نشریه‌ی مذکور با رویکرد «معرفت‌شناسانه‌ی اسلامی» و «ادبیات جهادی» به امر سیاسی و امور مملکت می‌پردازد. مقاله‌ی «اعلامیه‌ دارالافتای شورای علمای جبهه‌ مقاومت ملی» که در هفت صفحه و با استناد به احادیث و آیات نوشته شده است، از جمله‌ی این متون است. مقاله‌ی «سیاست فرهنگی جبهه‌ مقاومت ملی افغانستان» که در پنج صفحه نگاشته شده، تنها متنی است که به سیاست جبهه‌ی مقاومت در قبال زنان پرداخته است. این بخش مقاله در حد چند سطر و از جمله نه موضوع در این مقاله، زیرعنوان هفتم است که بر بی‌اهمیت پنداشتن مساله‌ی زن در دوران طالبان دلالت می‌کند. مقاله‌ی دیگری تحت عنوان «تأملی پیرامون قانون امر بالمعروف و نهی عن‌ المنکر طالبان» که در هفت صفحه نوشته شده، با نقد سیاست‌های طالبان، به‌طور ضمنی به موضوع زنان می‌پردازد. در این مقاله، ارجاعات مکرر به آیات و احادیث برای به چالش کشیدن قرائت طالبان از اسلام صورت گرفته است.

آن‌چه در این نشریه بیش از هر چیز به چشم می‌خورد، نمایش تنوع درون‌گفتمانی در دیدگاه‌های جبهه‌ی مقاومت و طالبان در مورد حقوق زنان است. این نشریه به‌جای ارایه‌ی ضدگفتمان مشخص و قدرت‌مند، در پی قرابت با گفتمان طالبان در قبال مساله‌ی زنان است.

 

معرفت‌شناسی مشترک و تنوع درون‌گفتمانی جبهه‌ی مقاومت و طالبان

نخستین شماره‌ی نشریه‌ی جبهه‌ی مقاومت، مقاله‌ای با عنوان «سیاست فرهنگی جبهه‌ مقاومت ملی افغانستان» دارد. این مقاله که در پنج صفحه توسط حفیظ منصور نگاشته شده، به مسایل کلیدی مانند مشروعیت، قرائت اعتدالی، مردم‌انگاری، رهایی انسان، نهاد بدیل، جهاد و مقاومت و سایر عناوین مرتبط با روایت جبهه‌ی مقاومت در برابر طالبان می‌پردازد. مقاله به‌طور مشخص و در چند جمله به موضوع زنان اشاره می‌کند. این متن نشان می‌دهد که نشریه‌ی مقاومت از معرفت‌شناسی‌ای بهره می‌برد که طالبان نیز برای سیاست‌گذاری‌های کلان خود، به ویژه سیاست‌های مربوط به زنان، از آن استفاده می‌کند. به عبارت دیگر، نشریه‌ی مقاومت با به‌کارگیری این معرفت‌شناسی، در تلاش است که موضع خود را در برابر طالبان و سیاست‌های آن‌ها مشخص کند. درحالی‌که در خصوص حقوق زنان، تنوع درون‌گفتمان طالبانی را ارایه داده و تفاوت معرفت‌شناسانه‌ای با طالبان در قبال زنان ندارد.

عکس ذیل که از نشریه‌ی جبهه‌ی مقاومت برداشته شده است، تنها جمله‌هایی‌اند که به موضوع زنان به گونه‌ی مستقیم از دیدگاه  خود اشاره می‌کند. در این عکس به وضوح می‌توان مشاهده کرد که چگونه این نشریه با استفاده از معرفت‌شناسی دینی در برخورد با حوزه‌ی زنان، به روایت‌های مشابه طالبان پرداخته است.

image1
منبع: «مقاومت: مجله‌ فرهنگی، سیاسی و اجتماعی»، «سیاست فرهنگی جبهه‌ای مقاومت ملی افغانستان». ۱۴۰۳، ص. ۱۸.

نشریه‌ی جبهه‌ی مقاومت با بیان «مبارزه‌ این سازمان ماهیت اسلامی دارد»، مبارزه‌ی نظامی جبهه‌ی مقاومت را با مساله‌ی زنان در چارچوب «ماهیت اسلامی» پیوند می‌زند. این معرفت‌شناسی اسلامی-سیاسی به‌طور خاص با هیچ‌گونه معرفت‌شناسی دیگری مانند قوانین بین‌الملل یا تاریخ و فرهنگ افغانستان، گره نخورده است. همان‌طور که در متن مقاله و عکس فوق قابل مشاهده است، حقوق بشری و حقوق اسلامی زنان به‌عنوان دو مقوله‌ی جداگانه تلقی شده و حقوق زنان در دین اسلام بر حقوق بشری آن‌ها مقدم دانسته می‌شود. هم‌چنین، این مقاله تأکید دارد که حفظ حقوق زنان «وجیبه‌ دینی» جبهه‌ی مقاومت است. با پیوند دادن حقوق زنان به دین، نشریه‌ی مقاومت این حقوق را در چارچوب یک نظام ارزشی قابل تفسیر قرار می‌دهد. در این چارچوب، حفاظت از حقوق زنان نه به‌عنوان حق مسلم و بدیهی، بل به‌عنوان «وظیفه‌ی دینی» معرفی می‌شود که تنها جبهه‌ی مقاومت حق تفسیر و تطبیق آن را دارد. این رویکرد، حقوق زنان را بخشی ذاتیِ ساختار اعتقادی جبهه‌ی مقاومت معرفی کرده و مشروعیت تفسیر غیرقابل پرسش و انکار از آن را به این جبهه می‌بخشد. اولویت دادن به حقوق زنان در چارچوب شریعت و مشروعیت‌بخشی دینی به مقوله‌ی «حفاظت از حقوق زنان» نشان‌دهنده‌ی اشتراک معرفت‌شناختی میان طالبان و جبهه‌ی مقاومت در مساله‌ی زنان است. در این بخش از متن، هیچ‌ تأکیدی بر حق انتخاب زنان برای تعریف حقوق خودشان وجود ندارد و این امر نشانگر موجودیت بی‌عدالتی شهودی در نشریه‌ی جبهه‌ی مقاومت در زمینه‌ی زنان است.

 

معامله با جامعه‌ی جهانی با ماهیت اسلامی

نشریه‌ی رسمی جبهه‌ی مقاومت تأکید می‌کند با آن‌که «مبارزه‌ این سازمان ماهیت اسلامی دارد» حاضر است با موسسات خارجی در مورد حقوق زنان مذاکره کند. نشریه بیان می‌کند که «جبهه از اینکه برخی از نهادها و مؤسسات بین‌المللی از داعیه‌ حقوق زنان حمایت می‌کنند، ستایش می‌دارد.» اما این جبهه برای جلوگیری از برانگیختن نارضایتی حلقات رادیکال‌اش، از واژه‌ی «برخی» به‌عنوان شناسه‌ی تعدیل‌کننده (mitigation marker) استفاده می‌کند که پیام همکاری با خارجی‌ها تعدیل شود و بلافاصله تأکید می‌کند که «مبارزه‌ این سازمان ماهیت اسلامی دارد.» این موضع‌گیری محافظه‌کارانه در برابر حمایت‌های خارجی، شباهت زیادی به سیاست طالبان دارد. تفاوت این متن با مواضع طالبان در آن است که در این‌جا به آزادی‌هایی برای زنان اشاره شده است که در سیاست‌ها و متون طالبان به‌ ندرت به چشم می‌خورند. با این‌حال، این آزادی‌ها بیش‌تر به عنوان «امید دروغین» یا «مشارکت نمایشی» (Tokenism) می‌توانند تعبیر شوند، زیرا چنان‌چه در ادامه‌ی این نوشته خواهید خواند، هیچ نشانی از تعهد واقعی به این ارزش‌ها در نشریه‌ی رسمی جبهه‌ی مقاومت مشاهده نمی‌شود. از متن این نشریه پیدا است که جبهه‌ی مقاومت، شبیه طالبان، در داخل سیاست اسلام‌گرایانه و در خارج سیاست مذاکره برای دریافت منابع خارجی را دنبال می‌کند. این مواضع جبهه‌ی مقاومت نمایانگر گفتمان ضدسلطه‌ی طالبان نیست، بل نشان‌دهنده‌ی روایت درون‌گفتمانی‌ای است که تفاوت مهمی بین این دو جناح در قبال حقوق زنان ندارد. هرچند که جبهه‌ی مقاومت از حقوق زنان در چارچوب اسلام صحبت می‌کند، در عمل این حقوق به‌طور کامل با مفاهیم بین‌المللی حقوق بشر یا حتا با تاریخ و فرهنگ افغانستان پیوند نمی‌خورد و در واقع تنها در دایره‌ی تفسیر خاص و محدود از اسلام محدود می‌شود. در این متن، هم‌چنین نقش زنان در رهبری و هدایت کمک‌های بین‌المللی به‌طور کامل نادیده گرفته شده است. عدم اشاره به نقش زنان در فرآیندهای سیاسی و اجتماعی نه تنها محدودیت‌های موجود را برجسته می‌کند، بل به ‌نوعی بی‌عدالتی شهودی در قبال زنان محسوب می‌شود. در واقع، این رویکرد نشان‌دهنده‌ی نادیده‌گرفتن مشارکت فعال و رهبری زنان در عرصه‌های تصمیم‌گیری و کمک‌های خارجی مربوط به خودشان است.

 

نقش و موقعیت نمادین زنان

تبعیض سِنی در برابر دختران و زنان در مواضع جبهه‌ی مقاومت و طالبان به وضوح قابل مشاهده است. همان‌طور که در متن مقاله ذکر شده، این نشریه به تفکیک سِنی در دستورات اسلامی برای زنان اشاره می‌کند و تأکید خاصی بر حقوق مادران دارد. چون‌این نگاه انحصاری و تقدس‌جویانه به مادران، در حقیقت به تبعیض خیرخواهانه‌ای تبدیل می‌شود که تنها زنان بزرگ‌سال و مادران را در بر می‌گیرد و به  تبعیض خصمانه در برابر دختران و زنان جوان و زنان بدون فرزند، منجر می‌شود. در این راستا، جبهه‌ی مقاومت و طالبان به‌طور یک‌سان دختران را از گفتمان حقوقی زنان حذف ضمنی می‌کنند. حذف ضمنی زمانی رخ می‌دهد که سوژه‌ی حذف‌شده (دختران و زنان جوان) نه به‌طور مستقیم، بل از طریق انتخاب‌ها و بازنمایی‌های خاص (مانند مادران) از کانون توجه کنار زده می‌شوند. حذف ضمنی زنان جوان در مقاله‌ی دیگر نشریه‌ی جبهه‌ی مقاومت که به موضوع پوشش زنان می‌پردازد نیز قابل مشاهده است. مثلا، این نشریه از طالبان انتقاد می‌کند که احکام ابن عابدین برای پوشش زنان را سوء تعبیر کرده است. سپس برای توضیح روایت ابن عابدین و نشان دادن سوء‌فهم طالبان از این روایت، به موضوع چنین می‌پردازد:

«ابن عابدین در اینجا واضح میگوید که روی زن  به طور عموم، پیر و جوان عورت نیست، اما برای زن جوان پوشاندن روی را به خاطر خوف از وقوع در فتنه و از باب سد ذرائع توصیه میکند. ولی طالبان برخلاف رأی ابن عابدین، پوشاندن روی را برای عموم زنان قطع نظر از تفاوتهای سن و سال و عمرشان لازم و ضروری گردانیده است. این ماده  چنانچه قبلاً گفته شد – خلاف قول امام ابوحنیفه و مذهب حنفی است که روی، دستان و پاهای زن را عورت نمی داند.» (ص. ۱۹-۲۰).

این متن در نشریه‌ی جبهه‌ی مقاومت نشان می‌دهد که صورت زن از نظر جبهه، ستر نیست اما پوشاندن صورت زن جوان به خاطر «خوف از وقوع در فتنه و از باب سد ذرائع» توصیه می‌شود. بخش دیگری از این نشریه در مورد حدیثی تبصره‌ی کوتاه دارد که طالبان با استناد به آن زنان را از گشت و گذار بدون محرم منع کرده است. قسمتی از تبصره‌ی این نشریه:

«این حدیث، سفر بدون محرم زن به مسافت سه شب و سه روز را منع قرار داده است، نه سفرهای کوتاه کم‌تر از یک روز و یا چند ساعت.» این تبصره با اشاره به نیازهای مبرم شهروندان به سفر، به سفر زنانِ بدون محرم شرعی به بیش‌تر از سه شبانه‌روز تاکید نمی‌کند. سفرهای درازمدت زنان برای امور رسمی از دیر زمانی در سیستم ارزشی جمعیت اسلامی افغانستان با اتکا به دلایل شرعی حرام خوانده شده است. شواهدی وجود دارد که نشان می‌دهد دولت ربانی فعالیت‌های زنان برای احیای حقوق‌شان را «ضد اسلامی و تهدیدی برای سنت های مذهبی و فرهنگی افغانستان» دانسته و آن‌ها را از فعالیت باز داشته بود. گزارش وزارت امور خارجه‌ی ایالات متحد آمریکا در باره‌ی وضعیت حقوق بشر که در ۳۰ جنوری  سال ۱۹۹۶ انتشار یافته است، موضع‌گیری دولت ربانی را در این زمینه چنین بیان می‌دارد:

«یک کنفرانس ملی زنان در کابل در ماه جولای برگزار شد که در آن مسایل زنان مورد بحث قرار گرفت و برای کنفرانس پکن در مورد زنان برنامه ریزی شد. در ماه آگوست، دولت ربانی در آخرین لحظه‌ی شرکت هیأت خود، کنفرانس را به این دلیل که دستور کار آن ضد اسلامی و تهدیدی برای سنت های مذهبی و فرهنگی افغانستان بود، لغو کرد. با این حال، حدود ده زن افغان از اروپا و جاهای دیگر در نشست سازمان های غیردولتی که همزمان با کنفرانس پکن برگزار شد، شرکت کردند.»

این رویکرد در مورد پوشش و سفر زنان روایت هم‌سان درون‌گفتمانی اسلام سیاسی جبهه‌ی مقاومت و طالبان است. در هر دو روایت، پوشش و سفر زنان به‌عنوان الزام دینی و اجتماعی که باید بر اساس تفسیرهای خاصی از شریعت اعمال شوند، توجیه می‌شود.  

 

مردمحوری و حذف زن در تجسم خراسان و تاجیکان

نشریه‌ی رسمی جبهه‌ی مقاومت بخش زیادی از متون خود را به سوژه‌ی خراسان اختصاص داده است. در این نشریه، مقاله‌ای تحت عنوان «معرفی کتاب تاجیکان خراسان» منتشر شده، شعری به‌نام «خراسان بزرگ» درج و شجره‌ای از چهره‌های قهرمانان منتسب به خراسان معرفی شده‌ است. آثار و نام خراسان‌گرایانی نیز در این نشریه به چشم می‌خورد. در بیان شکوه خراسان، نوعی «نوستالژی گفتمانی»  (discursive nostalgia) نمایان است. با این‌حال، روایت جبهه‌ی مقاومت از خراسان، تجسم خراسان تک‌جنسی و تک‌جنسیتی است که در آن زن نادیده گرفته شده است. باوجود  این‌که مقالات، آثار و اشعار بی‌شماری از مردان در این نشریه ۹۰ صفحه‌ای گنجانده شده، هیچ اثری از نویسندگان و شاعران زن در آن دیده نمی‌شود. حتا نامی از مادر زبان این خطه، یعنی رابعه‌ی بلخی در این نشریه ذکر نشده است. در این نشریه، هیچ تصویری از چهره‌‌ی زنان دیده نمی‌شود به‌جز تصویری دوردست از زنی که در جاده‌ای در حال اعتراض در برابر طالبان است. هم‌چنین، هیچ متنی به‌طور ویژه به دستاوردها و صدای زنان اختصاص نیافته است. یگانه متنی که حضور زن را در این نشریه نشان می‌دهد، روایتی از زندگی زنی است که به‌ عنوان قربانی سلطه‌ی طالبان معرفی شده و توسط شگوفه یعقوبی نگاشته شده است. این درحالی است که نام زنان عربِ آغاز اسلام و دستاوردهای آنان به‌طور مکرر در این نشریه ذکر شده است. این شاخصه‌ها نمایانگر بی‌عدالتی هرمنوتیکی در برابر زنان است.  

از این منظر، معرفت زنان در نشریه‌ی جبهه‌ی مقاومت با خطر حذف مواجه است. این نشریه در تجسم‌سازی فرهنگی و بیان مسایل سیاسی جایگاه زنان را نادیده می‌گیرد. این نادیده‌گرفتن افزون بر معنای انکار حضور زن در تاریخ و جامعه،  تلاشی است برای به حاشیه‌راندن زنان از گفتمان‌های رسمی و عمومی؛ رویکردی که در درازمدت می‌تواند تأثیرات هولناکی بر حضور و مشارکت زنان در عرصه‌های گفتمانی، اجتماعی و فرهنگی داشته باشد.

 

جمع‌بندی

جنبش زنان افغانستان نیاز به تولید گفتمان رادیکال در برابر گفتمان سلطه دارد، زیرا گفتمان سلطه با استفاده از تفاسیر اسلامی زنان را از جامعه حذف کرده است و بدون هیچ دلیلی آن‌ها را در سپهر خصوصی تهدید می‌کند. با گفتمان اصلاح‌طلبانه در برابر چنین گفتمانی نمی‌توان به آزادی رسید.

جبهه‌ی مقاومت، هرچند سیاست مشخصی در قبال زنان ندارد، اما با استفاده از مبانی دینی برای تعریف حقوق زنان، همانند طالبان عمل می‌کند. نقشی که به زنان می‌دهد و نمادهایی که برای آنان می‌سازد، هیچ تفاوتی با روایت طالبان ندارد. با این هم، این جبهه توانسته زنانی را دور خود جمع کند که برخی از آنان خود را پیش‌گامان جنبش زنان افغانستان می‌خوانند. این زنان، با حمایت از گفتمان جبهه خواسته یا ناخواسته با تصور ایجاد ضدگفتمان در برابر گفتمان طالبان، در نهایت به تنوع درون‌گفتمانی طالبان کمک می‌کنند. زنان که به دلیل اهداف سیاسی و به گونه‌ی شعوری به گفتمان‌های اصلاح‌طلب در برابر گفتمان طالبان میپ‌یوندند، ممکن از این نوشتار سودی نبرند. اما امید زنان که ناآگاهانه دنبال جریان‌های اصلاح‌طلب‌اند، می‌بایست در مورد پی‌آمد همکاری‌شان با چنین جریان‌ها بیاندیشند.

انتشار شماره‌ی نخست نشریه‌ی جبهه‌ی مقاومت و رویکرد آن در قبال زنان که با سکوت جنبش زنان افتانستان همراه بود، نشان‌دهنده‌ی آن است که هنوز جنبش زنان در خلای معرفتی-مفهومی قرار دارد. زنان افغانستان دهه‌ها است که به دلیل بی‌عدالتی معرفتی در خلای مفهومی قرار دارند. جریان‌های غالب در درون جنبش زنان، بی‌اعتمادی معرفت‌شناختی‌ای را ایجاد کرده‌اند که موجب شده این زنان به‌جای خلق ضدگفتمان مستقل، در صف خرده‌گفتمان‌های مشابه گفتمان سلطه جمع شوند. در غیاب مفاهیم نظری، جریان‌های حاکم به تولید کالاهای معرفت‌شناختی برای تفسیر حقوق، تجربیات و دانش زنان دست می‌زنند و به این ترتیب آنان را مورد بی‌عدالتی و ستم معرفتی قرار می‌دهند.

بی‌عدالتی و ستم معرفتی در برابر زنان افغانستان پی‌آمدهای ناگوار در جنبش آزادی‌خواهی زنان داشته است. متأسفانه در افغانستان، با این‌که فمینیست‌های روزمره و کنش‌گر توانسته‌اند کار میدانی کنند، جنبش زنان افغانستان از لحاظ معرفتی با مرگ روبه‌رو است. فمینیست‌های روزمره تلاش می‌کنند که ستم‌های ساختاری را در زندگی روزمره شناسایی کنند و راه‌های حل جمعی برای‌شان بیابند. اما شکاف میان امر انضمامی و مفاهیم نظری موجب شده است که فمینیست‌های روزمره‌ی افغانستان پیرامون خود را بر اساس تجربیات و انتخاب‌های شخصی خویش تفسیر کرده و هر عمل یا تفکری که خارج از این دایره باشد را نقد کنند. افزون بر این، فمینیست‌های کنش‌گر کشور نیز یا از منابع سنتی و اسلامی به‌عنوان معرفت‌شناسی خود استفاده می‌کنند و یا به معرفت‌شناسی انتقادی گرایش دارند. هرچند که در هر دو گروه فمینیسم کنش‌گر دیدگاه‌هایی از محافظه‌کاری تا رادیکالیسم وجود دارد، اما چون این دو گروه فاقد چارچوب مفهومی مشترک‌اند، به‌جای تبادل افکار، هر یک در پی حذف دیگری هست.

جنبش زنان افغانستان از لحاظ امر نظری با مرگ هستی‌شناختی مواجه است. با فراگیری مفاهیم نظری در امر انضمامی و گفتمانی، می‌توان با این مرگ هستی‌شناختی مجادله کرد. ضدگفتمان جنبش زنان افغانستان تنها در صورتی می‌تواند در مقابل گفتمان چندصدایی سلطه ابراز وجود کند که تواناییِ به چالش کشیدن ایدیولوژی سلطه را داشته باشد و ساختارهای زبانی، فرهنگی و اجتماعی را به پذیرش بینش متفاوتی از گذشته و تحول برای آینده وادار کند. تقابل با ایدیولوژی سلطه مستلزم بینش معرفت‌شناسی و مفاهیم نظری است که از یک‌سو به امر انضمامی در جنبش معنا دهد و  از دیگرسو بر معرفت‌شناسی این جنبش پهنا بخشد.

منابع
بنیاد شهید احمد شاه مسعود. (حوت ۱۴۰۳). ژورنال مقاومت فرهنگی، سیاسی و اجتماعی (چاپ اول). [محل نشر نامعلوم].
بنیاد شهید احمد شاه مسعود. (حمل ۱۴۰۴). ژورنال مقاومت فرهنگی، سیاسی و اجتماعی (چاپ دوم). [محل نشر نامعلوم].
بنیاد شهید احمد شاه مسعود. (ثور ۱۴۰۴). ژورنال مقاومت فرهنگی، سیاسی و اجتماعی (چاپ سوم). [محل نشر نامعلوم].
بنیاد شهید احمد شاه مسعود. (جوزا ۱۴۰۴). ژورنال مقاومت فرهنگی، سیاسی و اجتماعی (چاپ چهارم). [محل نشر نامعلوم].
بنیاد شهید احمد شاه مسعود. (سرطان ۱۴۰۴). ژورنال مقاومت فرهنگی، سیاسی و اجتماعی (چاپ پنجم). [محل نشر نامعلوم].

Bailey, A. (2017). Tracking privilege-preserving epistemic pushback in feminist and critical race philosophy classes. Hypatia, 32(4), 876–892.

Byskov, M. F. (2020). Epistemic injustice in global development and climate change. Philosophy of Science, 87(5), 855–866.

Coady, D. (2010). Two concepts of epistemic injustice. Episteme, 7(2), 110–113.

Dotson, K. (2011). Tracking epistemic violence, tracking practices of silencing. Hypatia, 26(2), 236–257.

Fricker, M. (2013). Epistemic injustice: Power and the ethics of knowing. Oxford University Press.

Grasswick, H. (2011). Understanding epistemic trust and its limits. In H. Grasswick (Ed.), Feminist epistemology and philosophy of science: Power in knowledge (pp. 42–63). Dordrecht: Springer.